1- کلمات و ترکیب‌های زیر، از چند تکواژ ساخته شده‌اند؟

شاید: (به معنی شایسته است. = دو تکواژ شای «بن مضارع» + ــَد «شناسه») و ( به معنی مگر = یک تکواژ شاید)

توضیح این که: 1- هرگاه شایستن معنی درخور، لایق و سزاوار بودن دهد وقتی که فعل معین باشد معنی «ممکن است» یعنی شک و تردید دهد.

هرگاه فعل شایستن به طور مستقل خود نه «به طور معین» استعمال شود شود برخلاف فعل بایستن مانند سایر افعال تمام زمان‌های آن صرف شود «مگر مستقبل» چون شایم، شایی، شاید، شاییم شایید، شایند. می‌شایم، می‌شایی، الی آخر و شایسته‌ام، شایسته‌ای، شایسته‌است، الی آخر و شایسته‌ بودم، شایسته بودی، شایسته‌ بود الی آخر همچنین سایر زمان‌ها و طریقه‌های آن امّا برای صرف زمان مستقبل که در همه افعال سوم شخص ماضی مفرد آن را پس از خواهیم، خواهی، خواهد و غیره می‌آورند در این فعل استعمال نشده است پس اسم فاعل آن را با خواهم بود یا خواهم شد ترکیب کنند چون شایسته خواهم بود، یا شایسته خواهی شد، یا شایسته خواهد بود، یا شایسته خواهم شد، الی آخر و نیز من شایم و تو شایی و او شاید استعمال کنند که مضارع است و یا آن که به طریق مصدری آورند چون من شایسته خواهم شدن، تو شایسته خواهی شد الخ.

مثال: ندارد سود اگر حاضر نیایی                     چو حاضر نیستی حق را نشایی

شایسته و لایق نیستی «ناصرخسرو»

گر دسته گل نیاید از ما                    هم هیمه دیگ را بشاییم

 یعنی شایسته هیمه‌ی زیر دیگ هستم «سعدی»

اسم فاعل و اسم مفعول که مشترک بین اسم و صفت است مانند سایر اسم‌های فاعل. مثال:

تا خدمت رندان نگزینی به دل و جان             شایسته رندان خرابات نگردی «لا ادری»

چو سالار شایسته باشد به جنگ                 نترسد سپاه از دلاور نهنگ «فرودسی»

2- این فعل که معنی سزاوار بودن و درخور لایق بودن دهد بندرت و به تنهایی و معنی مستقل خود استعمال شود و بیشتر به همراهی افعال دیگر برای پیدا آوردن طریقه مخصوص مستعمل باشد و مانند بایستن می‌باشد و در حال فقط دو زمان آن صرف شود مضارع و ماضی؛ مضارع آن چند صورت دارد.

نخست آن که: فعل اصلی که مدخول فعل شایستن است به طریق مصدری آورند یعنی فاعل آن معلوم و مشخّص نباشد و بدون فاعل ذکر شود و این فعل به شکل مضارع آید.

گر نشاید به دوست ره بردن                        شرز یاریست در طلب مردن «سعدی»

شاید پس کار خویشتن بنشستن                لکن نتوان زبان «دهان» مردم بستن

سرچشمه شاید گرفتن به بیل               چو بر شد نشاید گذشتن به پیل «سعدی»

دوم آن که: فعل اصلی مدخول شایستن را نیز مضارع آورند ولی یک «که» حرف تعلیل یا توضیح در میان آن‌ها درآورند چون:

در آن دم که دشمن پیاپی رسید                     کمان کیانی نشاید کشید

هر که بی او به سر نشاید برد                         گر جفایی که بباید برد «سعدی»

از تو از نیکویی چه شاید گفت           می‌روی وز تو لطف می‌بارد «رفیع الدّین سیّاف»

سوم آن که: فعل اصلی مدخول شایستن را نیز مضارع آورند ولی یک «که» حرف تعلیل یا توضیح در میان آن‌ها درآورند. .چون:

وگر بارد از میغ فولاد تیغ                              نشاید که داریم جان را دریغ «عنصری»

بی‌درستی دوستی با کس نشاید داشتن        یا کسی را از گزافه دوستدار انگاشتن

تا روح برنیاید جدی همی بباید             مشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن «سعدی»

زمان ماضی: زمان ماضی را نیز به دو شکل آورند یکی آن که فعل اصلی را مصدر آورند چون شایست رفتن، و با «می» استمرار: می‌شایست گفتن، دیگر آن که مصدر مرخّم یا سوم شخص ماضی مفرد آن را در جایی که غرض آن باشد که فاعل ذکر نشود چون شایست شنود و شایست گفت و هرگاه مقصود ذکر فاعل نیز باشد آن را به دو وجه می‌توان آورد یکی آن که ضمیر فاعلیّت متّصل را به آخر صیغه فعل شایستن الحاق نمایند چون «شایستم شنود» و «شایستم رفت» یا آن که ضمیر متّصل فاعلیّت را به آخر فعل اصلی الحاق نمایند چون «شایست شنودم» و در این حال «و نیز اگر جمله‌ی شرطیّه هم باشد» غالباً «ی» ناقص التصریف در آخر آن درآورند چون: شایست رفتمی و شایست شنودی و شایست شنودیم و شایست شنودندی و ممکن است بین فعل و فعل اصلی فاصله باشد و کلماتی دیگر ذکر شود. مثال: بدر بر ستاره شمر هر که بود        که شایست گفتار ایشان شنود «فردوسی»

3- کلمه «مگر» در زبان فارسی چند معنی و مورد استعمال مختلف دارد یکی آن که برای استثنا آورند و معنی «الّا» عربی دهد و مترادف با: جز، بجز، به غیر از، و به استثنا می‌باشد. چون:

نبیند کسی در سماعت خوشی                  مگر وقت رفتن که دم درکشی

یعنی به جز «سعدی»

دیگر معنی «آیا» حرف استفهام و سؤال دهد.

از چه ای کل با کلان آمیختی                     تو مگر از شیشه روغن ریختی «مولوی»

 معنی آیا و بلکه دهد و جزء حروف و یکی از ادوات سؤال است.

دیگر معنی گمان و شک و آرزو و تردید دهد و برای تمنّی و ترجّی باشد از برای امری که هنوز واقع نشده است و شک است در واقع شدن آن و در زبان عربی کلمه «ارجوا و یحتمل و یمکن» به جای آن استعمال کنند. برای این معانی در زبان عربی کلماتی از فعل گیرندو این معانی نزدیک به معنی شایسته و سزاوار است زیرا چه بگویند فلان امر ممکن است واقع شود یا محتمل است واقع شود یا بگویند شایسته است واقع شود معانی تقریباًَ نزدیک به هم است و مفهوم قریب به هم چه از آن‌ها معنی شک و تردید و آرزو استنباط می‌شود و بدین ملاحظه کم کم به جای شاید استعمال کرده‌اند مگر با این معانی اخیر جزء قیود محسوب و کلمه شاید موقعی که به جای کلمه مگر استعمال شود و در حقیقت دیگر قسمتی از فعل نیست و نباید جزء قسمت‌های فعل محسوب داشت بلکه جزء حروف است یعنی قید می‌باشد و اگر چه ظاهراً قسمتی از فعل و زمان حال سوم شخص مفرد از شایستن است ولی می‌بینیم از زمانی که کلمه شاید به جای کلمه مگر استعمال شده و می‌شود دیگر حالات و صفات فعل از آن سلب شده است و ماضی و حال و مضارع ندارد زیرا در حقیقت شایست ماضی فعل شایستن به معنی سزاوار بودن و لایق بودن است و نه برای شک و تردید و چون شک و تردید در وقوع امری غالباً برای زمان آینده می‌باشد و نه برای زمان ماضی این است که می‌بینیم دیگر برای معنی مگر ماضی استعمال نشده است به نظر می‌آید که معنی تازه شاید که به جای مگر است در یکی دو قرن اخیر پیدا شده است زیرا هر جا شاهد یافت شود برای معنی سزاوار و لایق است نه معنی تازه آن و استادان قدیم هر جا که این مفهوم جدید را می‌خواسته‌اند بفهمانند کلمه مگر استعمال می‌کرده‌اند چنان که سعدی در گلستان گوید:

غرض نقشی است که از ما بازماند                    که هستی را نمی‌بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی به رحمت                       کند در حقّ درویشان دعایی

معنی جدید شاید را قصد کرده است. بعلاوه در زبان‌های خانواده آریایی می‌بینیم برای معنی مگر و معنی جدید شاید یک کلمه هست که جزء قیود محسوب است نه فعل و این معنی که ما امروز کلمه شاید را استعمال می‌کنیم متقدّمین استعمال نمی‌کرده‌اند و کلمه مگر را به این معنی می‌آورده‌اند ولی اگر امروز از هر کس پرسیده شود که معنی کلمه شاید چیست پیش از آن که به اصل و ریشه کلمه دقّت کند همان معنی تردید و شک و گمان و آرزو را در نظر خواهد آورد نه معنی لیاقت و سزاوار بودن را[1].

این تطوّر و تبدیل و انتقال معنی در طبقه‌بندی منحصر به این کلمه نیست بلکه چند کلمه دیگر نیز تغییراتی نظیر این کلمه پیدا کرده‌اند و از قسمت و طبقه فعل خارج شده و جزء سایر تقسیمات کلام آمده‌اند. (همایونفرّخ، عبدالرّحیم، 1364، صص 510 تا 515)

رفته‌است: 4تکواژ = رفت «بن ماضی) + ه «علامت صفت مفعولی» + است «فعل کمکی» + Ø «شناسه»

مطالعه‌ی: 2 تکواژ = مطالعه + یِ «ی بدل از کسره یا همان «ی» صامت میانجی خودمان + کسره نقش نمای اضافه»

برای: 1 تکواژ (برایِ) {واج ــِ زیر صامت ی متعلّق به خود واژه است.} (کتاب درسی زبان فارسی 3 عمومی، 1388، ص16 پاورقی)

میان: 1 تکواژ (میانِ) شبیه برایِ

کتابِ بحر در کوزه: 5 تکواژ (کتاب + ــِ + بحر + در + کوزه)

خریده است: 5 تکواژ (خر + ید + ه + است + Ø)

گفتا: 2 تکواژ (گفت + ا)

بخوان: 3 تکواژ (ب + خوان + شناسه محذوف تو)

امروز: 2 تکواژ (ام + روز)

رفته‌ام: 4 تکواژ ( رفت + ه + اَ + م)

چنان: 2 تکواژ (چن + آن)

همین: 2 تکواژ (هم + این)

2- آیا بین افعالی که «بن مضارع» آن‌ها در فعل ماضی به طور آشکار وجود ندارد، و افعالی که در آن‌ها (هم بن مضارع و هم نشانه ماضی ساز) آشکار شده است، تفاوتی وجود دارد؟ در صورت پاسخ مثبت، با ذکر مثال توضیح دهید.

در فعل‌های ساده‌ی فارسی پس از حذف «ن» از مصدر، بُن ماضی باقی می‌ماند و از جهت تغییری که از بُن ماضی به بن مضارع انجام می‌گیرد، آن‌ها را می‌توان به هشت گروه تقسیم کرد. تغییر از بُن مضارع طبق قاعده انجام می‌پذیرد امّا در هر گروه استثناهایی وجود دارد یعنی در بعضی از فعل‌ها تغییر طبق قاعده انجام نمی‌گیرد. در این جا تغییرات هر گروه و استثناهای آن‌ها را می‌آوریم:

گروه اوّل: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «یدن» ختم می‌شود. در این فعل‌ها پس از حذف «ید» از ُن ماضی، بُن مضارع به دست می‌آید، مانند: نالیدن که بُن می آن نالید و بُن مضارع آن نال است.

بریدن که بن ماضی آن برید و بُن مضارع آن بُر است.

اغلب فعل‌ها بُن مضارع فارسی در این گروه جای دارند. مصدرهای جعلی نیز در این گروه هستند. استثناهای بُن مضارع این گروه عبارتند از:

آفریدن (بُن ماضی: آفرید، بُن مضارع: آفرین)

گزیدن (بُن ماضی: گزید، بُن مضارع: گزین)

شنیدن (بُن ماضی: شنید، بُن مضارع: شنو)

دیدن (بُن ماضی: دید، بُن مضارع: بین)

چیدن (بُن ماضی: چید، بُن مضارع: چین)ن مضارع به دست می آید، مانند:

گروه دوم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «ـَ دَن»ختم می‌شود. در این فعل‌ها پس از حذف «د» از بُن ماضی، بُن مضارع به دست می‌آید، مانند:

خوردن، که بن ماضی آن خورد و بن مضارع آن خور است.

پراکندن که بن ماضی آن پراکند و بن مضارع آن پراکن است.

استثناهای این گروه عبارتند از:

آزردن (بُن ماضی: آزرد، بُن مضارع: آزار)

آمدن (بُن ماضی: آمد، بُن مضارع: آ)

بردن (بُن ماضی: بُرد، بُن مضارع: بَر)

زدن (بُن ماضی: زد، بُن مضارع: زن)

شدن (بُن ماضی: شد، بُن مضارع: شو)

کردن (بُن ماضی: کرد، بُن مضارع: کن)

مردن (بُن ماضی: مُرد، بُن مضارع: میر)

گروه سوم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «ــ ودن» (اودن) ختم می‌شود. در این فعل‌ها پس از خذف «د» از بن ماضی، و (او) به ـا (آ) تبدیل می‌شود، مانند:

آزمودن که بن ماضی آن آزمود و بن مضارع آن آزما است.

زدودن که بن ماضی آن زدود و بن مضارع آن زُدا است.

استثنای این گروه بودن است که (بُن ماضی: بود، بُن مضارع: بو) است و درودن که (بُن ماضی: درود، بُن مضارع: دِرَوْ) است.

گروه چهارم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «ـادن» (آدن) ختم می شود. در این فعل‌ها «ت» از بن ماضی حذف و «خ» به «ز» تبدیل می‌شود، مانند:

افتادن که بن ماضی آن افتاد و بن مضارع آن اُفت است.

فرستادن که بن ماضی آن فرستاد و بن مضارع آن فرست است.

استثناهای این گروه عبارتند از:

دادن (بُن ماضی: داد، بُن مضارع: ده)

گشادن (بُن ماضی: گشاد، بُن مضارع: گشا)

گروه پنجم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «ــ ختن» ختم می‌شود. در این فعل‌ها «ت» از بن ماضی حذف و «خ» به «ز» تبدیل می‌شود، مانند:

ساختن که بُن ماضی آن ساخت و بُن مضارع آن ساز است.

سوختن که بن ماضی آن سوخت و بن مضارع آن سوز است.

بیختن که بن ماضی آن بیخت و بن مضاع آن بیز است

استثناهای این گروه عبارتند از:

شناختن (بُن ماضی: شناخت، بُن مضارع: شناس)

فروختن (بُن ماضی: فروخت، بُن مضارع: فروش)

گسیختن (بُن ماضی: گسیخت، بُن مضارع: گسل)

گروه ششم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «ــ ستن» ختم می شود. در این فعل‌ها پس از حذف «ست» از بن ماضی، بن مضارع به دست می‌آید، مانند:

زیستن که بُن ماضی آن زیست و بُن مضارع آن زی است.

آراستن که بُن ماضی آراست و بُن مضارع آن آرا است.

در این گروه اگر پس از حذف «ست» از بن ماضی فقط یک صامت (حرف بی صدا) و یک مصوّت (حرف باصدا) باقی بماند، این دو حالت به وجود می‌آید:

الف- اگر مصوّت باقی مانده «اَ» یا «آ» باشد، در بن مضارع حرف صامت «هـ» افزوده می‌شود، مانند:

جَستن که بن ماضی آن جَست است و پس از حذف «ست» «جَ» باقی می‌ماند (یعنی ج و فتحه) که «هـ» بدان افزوده می‌شود و بدل ب ه«جَه» می‌گردد. در فعل‌های خواستن، رَستن و کاستن نیز بن مضارع به همین ترتیب به دست می‌آید.

ب- اگر مصوّت باقی مانده «اُ» باشد تبدیل به «او» می‌شود، مانند:

جُستن که بن ماضی: جُست است. اگر «ست» را حذف کنیم «جُ» (یعنی صامت ج و مصوت ــُ) باقی می‌ماند و «ــُ» به «او» تبدیل می‌شود و بن مضارع به دست می‌آید یعنی جُو. در فعل‌های رُستن و شُستن نیز بن مضارع به همین ترتیب به دست می‌آید.

استثناهای این گروه عبارت است از:

بستن (بُن ماضی: بُست، بُن مضارع: بَند)

پیوستن (بُن ماضی: پیوست، بُن مضارع: پیوند)

خاستن (بُن ماضی: خاست، بُن مضارع: خیز)

شکستن (بُن ماضی: شکست، بُن مضارع: شکن)

نگریستن (بُن ماضی: نگریست، بُن مضارع: نگر)

گسستن (بُن ماضی: گسست، بُن مضارع: گُسل)

نشستن (بُن ماضی: نشست، بُن مضارع: نشین)

گروه هفتم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «ــ شتن» ختم می‌شود، در این فعل‌ها پس از حذف «ت»، «ش» به «ر» تبدیل می‌شود، مانند:

کاشتن که بن ماضی آن کاشت و بن مضارع آن کار است.

گذاشتن که بن ماضی آن گذاشت و بن مضارع آن کار است

استثناهای این گروه عبارتند از:

رشتن (بُن ماضی: رشت، بُن مضارع: ریس)

گشتن (بُن ماضی: گشت، بُن مضارع: گرد)

نوشتن (بُن ماضی: نوشت، بُن مضارع: نویس)

افراشتن (بُن ماضی: افراشت، بُن مضارع: افراز)

گروه هشتم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به «ــ فتن» ختم می‌شود. در این فعل‌ها پس از حذف «ت» از بن ماضی، «ف» تبدیل به «ب» می‌شود، مانند:

تافتن که بن ماضی آن تافت و بن مضارع آن تاب است.

یافتن که بن ماضی آن یافت و بن مضارع آن یاب است.

در این گروه، در جند فعل پس از حذف حرف پایانی بن ماضی، بن مضارع به دست می‌آید:

بافتن (بُن ماضی: بافت، بُن مضارع: باف)

شکافتن (بُن ماضی: شکافت، بُن مضارع: شکاف)

شکفتن (بُن ماضی:  شکفت، بُن مضارع: شِکُف)

و در چند فعل پس از حذف حرف پایانی بن ماضی، «ف» به «ب» و مصوّت «ــُ» به مصوّت «او» تبدیل می‌شود:

آشفتن (بُن ماضی: آشفت، بُن مضارع: آشوب)

رُفتن (بُن ماضی: رُفت، بُن مضارع: روب)

و در سُفتن (بُن ماضی: سفت و بُن مضارع: سنب) است. (احمدی گیوی و انوری، حسن، حسن،1370، صص30 تا 34)

 

3- فعل‌هایی که با جزء صرفی «کرد» به کار می‌روند، معمولاً به چند صورت ظاهر می‌شوند، از آن جا که این فعل پرکاربردترین جزء صرفی در زبان فارسی است، انواع کاربرد فعل «کرد» را با ذکر مثال بنویسید.

فعل «نمودن»[2] که معنی اصلی آن پیدا شدن و ظهور و شهود داشتن و به معرض درآوردن است. از شش قرن پیش ندرتاً چون فعل معین فرعی و مرادف «کردن» استعمال می‌شده است امروز بیشتر مترادف فعل «کرد» و معین فعل فرعی است این دو فعل معین یعنی «کردن» و «نمودن» هم برای ساختن افعال متعدّی به کار می‌رود و چون فعل ترکیبی آن متعدّی باشد مساوی فعلی است که با ساختن ترکیب و ساخته شده باشد و امّا «ساختن» همیشه برای ساختن افعال متعدّی به کار می‌رود مگر وقتی که به معنی سازش و همراهی و همکاری باشد که آن وقت متمم لازم دارد و در جلو متمم حرف «با» که اصل معنی آن معیّت «و در ساختن هم استعمال کرده‌اند» است قرار می‌گیرد چون «او با دشمنان ساخت» «زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز» و هر فعل متعدّی که با یکی از این افعال ساخته شود با یک فعل دیگر که «کردن» باشد می‌توان ترکیب کرد.

هسته کلّیّه افعالی که با «کردن» و «ساختن» ترکیب می‌شوند از نه قسم خارج نخواهد بود. پنج قسم آن تنها با «کردن» ترکیب و صرف می‌شود و چهار قسم دیگر آن هم با «کردن» صرف می‌شود و هم با «ساختن» و «گردانیدن» ترکیب می‌شوند و صرف پنج قسم اوّل که با کردن تنها ترکیب و بنا می‌شوند بدین قرار است:

نخست: اسم مصدری که آن را مصدر شینی نیز گویند چون پردش کردن، نوازش کردن، خواهش کردن سفارش کردن، ولی نمی‌توان گفت گردش ساختن، نوازش ساختن و غیره.

دوم: اصول افعال چون رم کردن، گریه کردن، پرهیز کردن، لرز کردن، خواب کردن، ولی نمی‌توان گفت: رم ساختن، گریه ساختن، پرهیز ساختن و غیره.

سوم: اسم‌های مشتق چون شکنجه کردن‌ستیزه کردن، دیدار کردن ولی نمی‌توان گفت شکنجه سساختن، ستیزه ساختن، دیدار ساختن و غیره چون معنی و اشاره و نزدیکی با بنا کردن و صناعت در آن‌ها نیست تا با ساختن صرف شود و هم آن که چنان که گفته شد فقط متعدّی با ساختن صرف و ترکیب می‌شوند امّا از این باب آن چه هسته آن‌ها معنی اسم فاعل داشته باشد یا اسم جامد باشد با ساختن و گردانیدن نیز صرف و ترکیب شود و تفاوتی نکند زیرا در این حال افعال متعدّی باشد نه لازم مانند: هواخواه کردن، هواخواه ساختن، هواخواه گردانیدن، زخم‌دار کردن، زخم‌دار گردانیدن، زخم‌دار ساختن و همچنین ستمکار، طلب‌کار، دشمن، دوست و غیره.

چهارم: اسم‌های معنی چون شرم کردن، حیا کردن، ستم کردن، امّا نمی‌توان گفت شرم ساختن، حیا گردانیدن، آزار ساختن، لیکن در چند کلمه که در اندیشه و ذهن اندک تصوّر صنعت می‌رود با ساختن نیز استعمال می‌نمایند استثنا مانند: حیله ساختن، که در این مورد فعل ساختن به همان معنی اصلی خود یعنی بنا و صنعت استعمال شده و متعدّی است و حیله مفعول آن است.

پنجم: کلّیّه اسم‌های مأخوذ یایی چون توانگری، سرداری، خودبینی، زندگی، دشمنی، دوستی،زاری، خاکساری، دلربایی همدمی، شادمانی، ناتوانی، پیله‌وری، دلربایی، سخنوری، و هر چه از این قبیل اسم می‌توان با کردن صرف کرد و نمی‌توان با ساختن صرف کرد زیرا همه فعل‌های لازم می‌باشند.

امّا آن چهار قسم که با هر دو نوع یعنی کردن و همچنین با ساختن و گردانیدن صرف می‌شوند به شرح زیر می‌باشند زیرا کردن در این حال و در این موارد افعال متعدّی هستند.

یکم: صفات «صفات مشترک» چون خرّم کردن، خرّم گردانیدن، خرّم ساختن، همچنین: بزرگ، کوچک، روشن، تاریک و تمام این طبقه

تو کار زمین را نکو ساختی                            که بر آسمان نیز پرداختی

دوم: صفات مشترک مرکّب چون: دلشاد کردن، دلشاد گردانیدن، دلشاد ساختن و همچنین هوشیار، توانگر، بینا، و امثال آن‌ها که با هر سه صرف شوند.

سوم: صفات مشتق چون: خشمگین کردن، خشمگین ساختن، خشمگین گردانیدن و همچنین است غمگین، چرکین، زرّین، تیره، پریشان و کلّیّه این طبقه که با هر سه ترکیب و صرف می‌شوند.

چهارم: اسم‌های عام «جامد» چون: دشمن کردن، دشمن گردانیدن، دشمن ساختن و همچنین است شب کردن و این قبیل اسم‌ها که با هر سه معین فعل ترکیب و صرف می‌شوند که به طور خلاصه به شرح زیر است:

یکم: کلّیّه صفات مشترک چون: بزرگ، کوچک، گرد، پهن، سبز، زرد، خوب، بد، زشت، تلخ، شیرین و کلّیّه این طبقه صفات.

دوم: صفات مرکّب چون: خوشنود، دلتنگ، دستگیر، رستگار، زراندود، زخم‌دار، سراسیمه، سرسخت، شبگیر، دلشاد، شرمنده و کلّیّه این طبقه صفات.

سوم: صفات حالیه چون: روان، پریشان، گویان، خندان، گریان، نالان و غیره

چهارم: اسم فاعل‌ها چون: رونده، گوینده، شنونده، درخشنده و غیره

پنجم: نوعی شبه اسم فاعل که بعضی آن را صیغه مبالغه نامیده‌اند چون: خریدار، پرستار، دوستار، گرفتار، پدیدار، مردار، برخوردار، را هم باید از این طبقه دانست.

ششم: اسم مفعول چون: آسوده، آلوده، آشفته، آراسته، و نیز گرفتار، خسته، رانده و غیره.

افعال جعلی: افعال جعلی آن هایی هستند که در زبان فارسی قدیم و پهلوی نوده است و با اجازه‌ای که شعرا در تنگی قافیه داشته‌اند یکی از کلمه‌ها را از قبیل صفت یا اسم یا قید گرفته علامت «ییدن» در آخر آن افزوده فعل ساخته‌اند یا آن که یک کلمه عربی یا آرامی یا زبانی دیگر را مانند «اسم یا مصدر» گرفته و به قانون زبان فارسی علامات فعل در آخر آن افزوده‌اند چون: فهم، فهمیدن؛ طلب، طلبیدن؛ بلع، بلعیدن؛ همچنین غارت، غارتیدن؛ و غیره و از آن‌ها فعل ساخته‌اند و نیز از تند که صفت و قید است و نیز دیر که قید است فعل ساخته‌اند یعنی دیریدن یعنی دیر کردن و تُندیدن یعنی تندی کردن و تند شدن ساخته‌اند اینک کثال و شواهدی چند:

چون خری پا بسته تندد از خری                     هر دو پایش بسته گردد بر سری

ور نه تندیدی ز بند آن بلفضول                     او نبودی خر بدی شیر فحول «مولوی»

چو پاسی از شب دیرنده بگذشت              برآمد شعریان از کوه موصل «منوچهری»

غریوید بسیار و بردش نماز                           بپرسید از رنج‌های دراز «فردوسی»

خزان خیره برآورد لشگری جرّار                      بغارتید همه دست بافت‌های بهار «فتح اله خان شیبانی»

از جمله این قبیل کلمه‌ها بسنده است که فصحا و شعرا بسیار استعمال کرده‌اند و در فرهنگ‌ها نیز ضبط شده است این کلمه اسم فاعل فعل جعلی بسندیدن[3] است که از کلمه بس که قید مقدار است ظاهراً گرفته شده است، این گونه افعال و مصادر جعلی است و نمی‌توان سر خود جعل و استعمال کرد بلکه با وجود جعلی بودن آن‌ها موکول به سماع و دیدن در نوشته و شعر فصحای متقدّم است.[4] (همایونفرّخ، عبدالرّحیم، 1364، صص 531 تا 535)

4- فعل امر چند تکواژ دارد؟

بستگی به ساختمان فعل دارد اگر ساده باشد 3 تکواژ: ب (تکواژ تصریفی) + بن مضارع + شناسه ( تکواژ تصریفی - که تنها شامل دو شخص دوم شخص مفرد و دوم شخص جمع می‌شود. که دوم شخص مفرد تنها به امر اختصاص دارد ولی دوم شخص جمع میان امر و مضارع ساده و مضارع التزامی مشترک است.- ) (صالحی «بختیار»، پرویز، 1371، ص54)

5- برای تعیین اجزای اصلی جمله ساده، به چه ویژگی‌هایی باید توجّه کرد؟ مثال بزنید.

به گذرا یا ناگذرا بودن فعل آن؛ بنا بر این نکته هشت نوع جمله خواهیم داشت:

1- فعل ناگذرا باشد: جمله از نهاد + فعل ساخته می‌شود؛ مثل آب جوشید، حسن رفت، حسین آمد، ماه درخشید و ...

2- فعل گذرا باشد: الف) گذرا به مفعول: نهاد + مفعول + فعل؛ مثل علی کتاب خواند، حست کیک خورد و ...

ب) گذرا به متمم: نهاد + متمم + فعل؛ کودک از تاریکی ترسید، من به شما می‌نازم و ...

ج) گذرا به مسند: نهاد + مسند + فعل ربطی (است، بود، شد، گشت و گردید)؛ هوا سرد است، او ادب شد و ...

د) گذرا به دو مفعول: نهاد + مفعول + مفعول + فعل، تعمیرکار موتور را روغن زد، پرستار کودک را شیر داد و ...

هـ) گذرا به مفعول و متمم: نهاد + مفعول + متمم + فعل؛ تعمیرکار به موتور روغن زد، پرستار به کودک شیر داد و ...

و) گذرا به مفعول و مسند: نهاد + مفعول + مسند + فعل؛ من او را فرشته نامیدم، علی مرا افسانه می‌پندارد و ...

ز) گذرا به متمم و مسند: نهاد + متمم+ مسند + فعل؛ مردم ایران به غلامرضا تختی جهان پهلوان می‌گویند، و ... (منشاری، قاسم‌پور مقدّم، قائمیان؛ مرتضی، حسین، مهدی؛ 1380؛ صص 79 تا88)

6- چگونه می‌توانیم فعل مجهول را از مسند و فعل اسنادی تشخیص دهیم؟

به عنوان مثال؛ جملات: الف) مسابقه آغاز شد. ب) در بسته است. سه جزئی مسندی است یا سه جزیی با فعل مجهول؟

الف) مسابقه آغاز شد. (سه جزئی گذرا به مسند) مسابقه: نهاد، آغاز: مسند، شد: فعل اسنادی یا ربطی

ب) در بسته است. (دو جزئی ناگذرا فعل دووجهی) در: نهاد، بسته است: فعل در زمان ماضی نقلی

در فعل مجهول حتماً صفت مفعولی فعل + فعل معین یا کمکی «شد» در زمان خاص فعل وجود دارد، فعل شد اگر به تنهایی به کار رود فعل اسنادی یا همان ربطی است و جمله‌ی سه جزئی گذرا به مسند می‌سازد.

7- جمله‌های زیر چند جزیی است؟

الف) که یارست با وی نبرد آزمود. جمله مستقل مرکّب (چه کسی می‌تواند که با وی نبرد بیازماید.)

                        جمله هسته                                             جمله‌ی وابسته

 

نهاد                               گزاره                              نهاد                          گزاره

                        مفعول                فعل                           متمم      مفعول    فعل

که         (با وی نبرد آزمود)              یارست           محذوف    با وی    نبرد      آزمود

 

ب) بدو داد. جمله مستقل ساده، چهارجزئی مفعول متممی

 

                        نهاد                               گزاره

                                                مفعول    متمم      فعل

                        محذوف               محذوف   بدو        داد

پ) کین بر من از من رسید. جمله‌ی ‌وابسته از جمله مستقل مرکّب،

 

                        نهاد                               گزاره

                                                متمم      متمم      فعل

                        این                    بر من     از من      رسید

8- آیا جمله‌های معترضه، وابسته به اجزای جمله هستند؟ نمودار زیر را رسم کنید.

پیامبر، سلام خدا بر او باد، فرمودند: ...

 

                        نهاد                               گزاره

                                                مفعول                فعل

            پیامبر، سلام خدا بر او باد      (...)                   فرمودند

 

9- نوع ساختمان واژه‌های زیر را بنویسید و اجزای آن را مشخّص کنید.

گفتمان: 2 تکواژ (گفت + مان) مان از بن فعل اسم می‌سازد مثل زایمان، سازمان ، ساختمان و از اسم، اسم مرکّب مثل خانمان و دودمان

چندرغاز: = شندر غاز 2 تکواژ (شندر + غاز)

شهروند: 2 تکواژ (شهر + وند) وند پسوند دارندگی است مثل فولاوند، پسوند، پیوند (احسانی، 1372، ص 352)

خداوند: وند برای نسبت است و در فارسی باستان معنی آن دارنده بوده است مانند: خداوند، پیوند، خویشاوند (همایونفرّخ، عبدالرّحیم، 1364، ص187)

دودمان: 2 تکواژ ( دود + مان)

قلمرو: 2 تکواژ (قلم + رو)

10- چون تمام جمله‌های زبان فارسی از دو قسمت اصلی نهاد و گزاره درست می‌شوند، اوّلین انشعاب بسیار ساده است امّا در هر مرحله می‌توان اجزای آن را با انشعاب‌های بیشتر بهتر معرّفی کرد، با توجّه به این توضیح تمامی انشعابات جمله‌ی زیر را با انشعابات جمله‌ی زیر را با رسم نمودار مشخّص کنید.

مریم با دوستانش به گردش علمی رفت.

 

                        نهاد                               گزاره

                                    متمم اختیاری              متمم اختیاری           فعل

                        مریم      با دوستش            به گردش علمی     رفت

 

منابع و مآخذ

- احمدی گیوی و انوری، حسن، حسن،1370، دستور زبان فارسی 1، چاپ نهم، تهران، انتشارات فاطمی

- همایونفرّخ، عبدالرّحیم، 1364، دستور جامع زبان فارسی، چاپ سوم، تهران، مؤسسه مطبوعاتی علمی

- قاسم‌پور مقدّم، قائمیان؛ مرتضی، حسین، مهدی؛ 1380، زبان فارسی (2) کتاب معلّم (راهنمای تدریس)، چاپ اوّل، تهران، شرکت چاپ و نشر کتاب‌های درسی ایران

- حق شناس، سمیعی (گیلانی)، وحیدیان کامیار و ...؛ علی‌محمّد، احمد، تقی و ...، 1388، زبان فارسی (3) شاخه‌ی نظری به استثنای رشته‌ی ادبیّات و علوم انسانی، چاپ یازدهم، تهران، شرکت چاپ و نشر کتاب‌های درسی ایران

- صالحی «بختیار»، پرویز، 1371، دستورزبان فارسی، چاپ اوّل، تهران، انتشارات هوش و ابتکار

- احسانی، مهدی، 1371، ادبیّات فارسی، چاپ اوّل، تهران، نشر گزاره



[1] قدما به جای مفهوم اخیر شاید باشد «که» به کار می‌برده‌اند.

[2] به معنی نشان دادن که از نمایش مأخوذ است. چنان نمود که گفتی رکاب دستورست / که باد دست و رکابش مظفّر و منصور «نجیب الدین جربادقانی»

[3] بسنده را گروهی پسندیده و لایق معنی کرده و به این معنی به کار برده‌اند این اشتباه است بسنده به معنی بس کردن است. عنصری می‌گوید:

به آفرین دعایی مگر بسنده کنم                   به دست بنده چه باشد جز آفرین و دعا

اگر نگاه سخن جادویی کنم دعوی              همین قصیده بسنده است مر مرا برهان

[4] در اواخر دوره صفویّه طرزی افشا ارومیّه‌ای از قرار معلوم به خیال خوشمزگی و خوش طبعی و مزاح شروع به ساختن افعال جعلی کرده و چون مجلسش گرفته یعنی بعضی جوانان به این طریق خندیده وقت خوشی گذرانیده‌اند و او را تشویق کرده‌اند بالاخره طرزی از شوخی پا را فراتر نهاده آن را جدّی پنداشته تعقیب کرده تمام کلمات فارسی را حتّی اسم‌های خاص را فعل ساخته در تمام کلمات فعل و انفعال کرده است. برای اطّلاع مفصّل به دیوان او که در رضاییه به طبع رسیده است مراجعه شود. گوید:

به خشم و جور میازار دلبرا دل ما                        که ناوکی ز نگاهت بسیده قاتل ما

وقت را دریاب از بگذشته آسودیده باش                 می‌کند پیریده‌تر باد جوانی پیر را

تا ابروی تو دیده جنونیده‌ایم ما                              نشناختند خلق که چونیده‌ایم ما

برو طرزیا زلف خوبان بچنگت                              زمانی بیفتد که پولیده باشی

اگرچه مبتلای محنت دشت مغانیدم                 بحمدالله که در روز مبارک شیروانیدم

بدیهی است پیروان مکتب فصاحت و بلاغت هیچگاه پیرامون این گونه تقلیدهای بی‌مزه نمی‌گردند.