رستم Rostam:
پدر چون به دیدار او کام کرد مر او را سبک رستمش نام کرد
پسر زال و رودابه است. هنگامیکه زال به پدر خود سام نریمان نامه نوشت تا از او برای پیوند با رودابه اجازه بخواهد، سام از ستاره شناسان سرانجام این پیوند را پرسید و آنان پس از آن که چندی راز آسمان را بازجستند به وی پاسخ دادند که؛
از این دو هنرمند، پیلی ژیان بیاید ببندد به مردی میان
جهان زیر پای اندر آرد به تیغ نهد تخت شاه از بر پشت میغ
ببرد پی بدسگالان ز خاک بروی زمین بر، نماند مغاک
بدو باشد ایرانیان را امید ازو پهلوان را خرام و نوید
خنک پادشاهی که هنگام او زمانه به شاهی برد نام او
ستاره شناسان مانند این پاسخ را به منوچهر شاه نیز دادند:
از این دخت مهراب و ز پور سام گوی پرمنش زاید و نیک نام
بود زندگانیش بسیار مر همش زور باشد و آیین و فر
همش برز باشد همش شاخ و یال به رزم و به بزمش نباشد همال
کجا بارهی او کند موی تر شود خشک همرزم او را جگر
عقاب از بر ترگ او نگذرد سران جهان را به کس نشمرد
یکی برز بالا بود فر مند همه شیر گیرد به خم کمند
هوا را به شمشیر گریان کند بر آتش یکی گور بریان کند
کمربستهی شهریاران بود بهایران پناه سواران بود
پیوند زال و رودابه انجام شد و رودابه باردار گشت و رنج بارداری خود را برای مادر چنین برمیشمرد؛
تو گویی به سنگ استم آگنده پوست و گر ز آهنست آن که نیز اندر اوست
و چون زمان زادن فرا رسید، رودابه از هوش برفت و زال هراسان سیمرغ را بهیاری خواند و سیمرغ حاضر آمد و زال را دلداری داد:
کزین سرو سیمین بر ماهروی یکی نرّه شیر آید و نامجوی
که خاک پی او ببوسد هژبر نیارد گذشتن به سر برش ابر
از آواز او چرم جنگی پلنگ شود چاک چاک و بخاید دو چنگ
به جای خرد سام سنگی بود به خشم اندرون شیر جنگی بود
امّا سیمرغ زال را گفت که فرزند رودابه:
نیاید به گیتی ز راه زهش به فرمان دادار نیکی دهش
بیاور یکی خنجر آبگون یکی مرد بینادل پر فسون
نخستین به می ماه را مست کن ز دل بیم و اندیشه را پست کن
تا پهلوگاه رودابه را بکافد و بچّه را از پهلوی وی بیرون کشد و جای زخم را بدوزد و گیاهی را که سیمرغ به وی میدهد با شیر و مشک بیامیزد و بکوبد و در سایه خشک کند و بر آن نهد. زال نیز چنین کرد و موبدی هنرمند و دانا را فراخواند و موبد:
بکافید بیرنج پهلوی ماه بتابید مر بچّه را سر ز راه
یکی بچّه بد چون گوی شیر فش به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندر او مانده بد مرد و زن که نشنید کس بچّهی پیلتن
و چون رودابه به هوش آمد و فرزند را دید:
«برستم» بگفتا، غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر
آن گاه از روی اندام رستم پیکرهای از حریر بساختند و درون آن را با موی سمور بیاگندند و رخ وی را بر آن آراستند و آن پیکره را که سنانی زیر کش و در دستی کوپال داشت بر اسب نشاندند و عنان به دست چپ وی دادند و به نزد سام فرستادند و چون سام این پیکره را دید شگفتیها نمود که «مرا ماند این پرنیان گفت راست».
ده دایه به رستم شیر میدادند و چون وی را از شیر بازگرفتند خوراک وی، غذای پنج مرد بود و هنگامیکه از هشت سالگی گذشت
تو گفتی که سام یلستی به جای به بالا و دیدار و فرهنگ و رای
سام دیدار رستم را به زابلستان آمد. پیلی را بیاراستند و بر آن تختی زرّین نهادند و رستم با آن زور و بازو و یال دلاورانه، تاج بر سر و کمربسته با گرزی گران بر آن نشست و:
چوگل چهرهی سام یل بشکفید که بر پیل بر، بچّهی شیر دید
(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، صص 409 تا 413)