ارزش انسان

روزي از دانشمندي رياضيدان نظرش را درباره انسان پرسيدند

جواب داد:

اگر انسانها داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يک                        =1
اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يک صفر جلوي عدد يک مي گذاريم                   =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک مي گذاريم                          =100

اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يک مي گذاريم        =1000
ولي اگر زماني عدد يک رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست ،   
پس آن انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت.

سفر رستم به سمنگان

سفر رستم به سمنگان: روزی رستم برای شکار به مرز توران رفت و شکار کرد و بخورد و بخفت. سواران تورانی رخش را در مرغزار یافتند و او را گرفتار ساختند و با خود به سمنگان بردند. رستم چون از خواب خوش برخاست و رخش را نیافت ردّپای رخش را بگرفت و به سمنگان رسید و شاه سمنگان او را به گرمی ‌پذیرا شد و پذیرفت که رخش را بیابد.

شب هنگام رستم در سرای شاه سمنگان خفته بود که تهمینه دختر شاه به بالین وی آمد و به رستم ابراز عشق کرد و در همان شب رستم تهمینه را به‌ آیین آن زمان به همسری خود درآورد و بامدادان تهمینه را پدرود کرد و بر رخش که پیدا شده بود، برنشست و از سمنگان برفت. و پس از نه ماه از تهمینه سهراب به دنیا آمد.

چون سهراب جوانی نیرومند شد نام و نشان پدر را از مادر پرسید و در اندیشه‌ی یافتن پدر بود که افراسیاب برای این که پدر و پسر را به جان هم اندازد سپاهی برای سهراب فرستاد و با این سپاه به‌ایران تاخت. و دژ سپید را بگرفت. کاوس از ماجرا آگاه شد و مجلسی ساخت و:

بر آن برنهادند یک سر که گیو
به رستم رساند ازین آگهی

 

به زابل شود نزد سالار نیو
که با بیم شد تخت شاهنشهی

و کاوس نامه‌ای به رستم نوشت که:

دل و پشت گردان ایران تویی
گشاینده‌ی بند‌ هاماوران
اگر دسته داری به دستت مبوی

 

به چنگال و نیروی شیران تویی
ستاننده‌ی مرز مازندران
یکی تیز کن مغز و بنمای روی

و گیو نامه‌ی شاه را به نزد رستم برد ولی رستم سه روز با وی به بزم نشست و روز چهارم به‌ ایران رو نهاد. کاوس رستم را برای این تأخیر سرزنش کردن گرفت و طوس را گفت:

که رستم که باشد که فرمان من
بگیر و ببر زنده بر دار کن

 

کند پست و پیچد ز فرمان من
و زو نیز با من مگردان سخن

امّا چون طوس دست رستم را گرفت تا از مجلس شاه بیرون ببرد:

تهمتن برآشفت با شهریار
همه کارت از یکدگر بدترست

 

که چندین مدار آتش اندر کنار
ترا شهریاری نه ‌اندر خورست

و طوس را ضربتی کوفت و سرنگون بر زمین افکند و ایرانیان را گفت:

به‌ایران نبینید دیگر مرا

 

شما را زمین، پر کرکس مرا

ایرانیان افسرده گشتند و گودرز را به نزد کاوس فرستادند و او را به خاطر رفتارش با رستم سرزنش کردند و کاوس پشیمان گشت و گودرز و بزرگان دیگر را به پوزش خواهی نزد رستم فرستاد و گودرز و بزرگان رستم را خشنود ساختند و به نزد شاه بازآوردند:

چو درشد ز در شاه بر پای خاست
چو آزرده گشتی تو ای پیلتن

 

بسی پوزش اندر گذشته بخواست
پشیمان شدم خاکم اندر دهن

آن گاه رستم با صد هزار سپاه رهسپار دژ سپید گشت و در آن جا برای این که سهراب را بشناسد جامه‌ای ترکوار پوشید و به دژ سپید شد و سهراب را با ژنده رزم و هومان و بارمان در بزم دید امّا ژنده رزم برای کاری بیرون آمد و رستم را در تیرگی دید و نام و نشان وی را پرسید ولی رستم او را کشت و به سپاه خود بازآمد و با کشته شدن ژنده رزم سهراب دیگر کسی که رستم را بشناسد نداشت جز هجیر. روز دیگر سهراب نیز سپاه‌ایران را نگریستن گرفت و از هجیر نشان سراپرده‌ی رستم را پرسید:

بپرسید کان سبز پرده سرای
یکی تخت پر مایه ‌اندر میان
بر او بر نشسته‌ یکی پهلوان
ز هر کس که بر پای پیشش برست
یکی باره پیشش به بالای اوی
بسی پیل و برگستوان دار پیش
نه مردست ز ایران به بالای اوی
درفشی پدید اژدها پیکرست

 

یکی لشگری گشن پیشش به پای
زده پیش او اختر کاویان
ابا فرّ و با سفت و یال گوان
نشسته، به‌یک رش سرش برترست
کمندی فروهشته تا پای او
همی‌جوشد آن مرد بر جای خویش
نبینم همی اسب همتای اوی
بر آن نیزه بر، شیر زرّین سرست

امّا هجیر رستم را به سهراب نشناساند و به دروغ گفت که او پهلوانی چینی است که نام او را نمی‌داند.

سهراب که از یافتن پدر ناامید شده بود به لشکر کاوس تاخت و تا سراپرده‌ی شاهی پیش رفت و کاوس بیم زده و نگران رستم را به‌یاری خواند و رستم به رویارویی با سهراب شتافت و از وی خواست تا به نبرد تن به تن بپردازند. سهراب که پهلوانی پیر را در برابر خود می‌دید، پیری پهلوان را بر وی خرده گرفت ولی رستم پاسخ داد که:

به پیری بسی دیدم آوردگاه
تبه شد بسی دیو در جنگ من

 

بسی بر زمین پست کردم سپاه
ندیدم بدان سو که بودم، شکن

سهراب که نشانی‌های پدر را در پهلوان پیر می‌یافت او را پاسخ آورد که:

من ایدون گمانم که تو رستمی
چنین داد پاسخ که رستم نیم
که او پهلوانست و من کهترم

 

گر از تخمه‌ی نامور نیرمی
هم از تخمه‌ی سام نیرم نیم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم

و آن گاه به نبردی سخت پرداختند؛

همی‌گفت رستم که هرگز نهنگ
مرا خوار شد شد جنگ دیو سپید

 

ندیدم که‌اید بدین سان به جنگ
ز مردی شد امروز دل ناامید

پس با تیر و کمان به پیکار پرداختند و چون هیچ کس پیروزی نیافت، دو پهلوان کمربند یکدیگر را چاره کردند که آن هم بیفایده بود، بنابراین یکدیگر را رها کردند و هر یک به سپاه دشمن تاختند و گروهی را بکشتند ولی سرانجام بر آن نهادند که روز دیگر با هم به نبرد پردازند.

روز دیگر رستم و سهراب به آوردگاه رفتند و سهراب مهربانانه کوشید تا رستم را بشناسد ولی سودمند نیامد و دو پهلوان به کشتی گرفتن پرداختند، سهراب رستم را بر زمین کوبید و بر سینه‌ی وی نشست و خواست سرش را از تن جدا سازد که رستم به نیرنگ دست یازید و سهراب را گفت که‌ آیین ایرانیان چنین است که:

کسی کو به کشتی نبرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین
گرش بار دیگر به زیر آورد

 

سر مهتری زیر گرد آورد
نبرد سرش، گرچه باشد به کین
ز افگندنش نام شیر آورد

و بدین چاره از دست سهراب رهایی یافت و از خداوند:

همی‌خواست پیروزی و دستگاه

 

نبود آگه از بخشش هور و ماه

(در بعضی از نسخه‌های شاهنامه آمده است که رستم از آغاز کار بسیار نیرومند بود آن چنان که چون بر سنگ می‌شد پایش در آن فرو می‌رفت و از این نیروی فراوان در رنج بود بنابراین از کردگار جهان خواست تا بخشی از نیروی او را بستاند امّا پس از رویارویی با سهراب و شکست یافتن از وی در کشتی، بار دیگر از خداوند خواست تا زور بازوی وی را بازگرداند و یزدان درخواست او را برآورده ساخت.)

رستم به نبردگاه بازگشت و با سهراب درآویخت و این بار در کشتی سهراب را بر زمین کوبید و:

سبک تیغ تیز از میان برکشید

 

بر پور بیدار دل بردرید

و سهراب با او از پدر خود و کین خواهی وی سخن گفت:

ازین نامداران گردنکشان
که سهراب کشته است و افکنده خوار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت

 

کسی هم برد سوی رستم نشان
ترا خواست کردن همی‌خواستار
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

و از سهراب پرسید:

که اکنون چه داری ز رستم نشان

 

که کم باد نامش ز گردنکشان

و سهراب، مهره‌ای را که تهمینه بر بازوی وی بسته بود و یادگار رستم بود به وی نشان داد و رستم خروشان و شکسته دل فریاد برآورد:

که رستم منم کم مماناد نام

 

نشیناد بر ماتمم زال سام

رستم، زاری کنان در کنار سهراب بود که سواران ایرانی برای دریافت علّت باز نیامدن رستم به میدانگاه رفتند و اسب رستم را بی‌سوار یافتند و گمان بردند که رستم کشته شده است، پس بازگشتند و کاوس را آگاه ساختند و او را فرمان داد تا سواری به میدان تازد و دریابد که چه اتّفاقی افتاده است. امّا رستم خود بر اسب نشست و به سپاه ‌ایران بازآمد و کار شگفت خود را با ایرانیان بازگفت و از آنان خواست تا با ترکان نبرد نکنند و خود به نزد سهراب بازگشت و در حالی که طوس و گودرز و گستهم و دلاوران دیگر ایرانی به همدردی با وی پرداخته بودند:

یکی دشنه بگرفت رستم به دست
بزرگان بدو اندر آویختند
پیاده شد از اسب رستم چو باد

 

که از تن ببرد سر خویش پست
ز مژگان همی‌خون فرو ریختند
به جای کله خاک بر سر نهاد

رستم، بر سهراب دیبای خسروان کشید و او را به سراپرده‌ی خود برد و سراپرده و تخت سهراب را به آتش کشید و:

همه پهلوانان کاوس شاه
زبان بزرگان پر از پند بود

 

نشستند بر خاک با او به راه
تهمتن به درد از جگر بند بود

و پهلوان پیر به زابلستان بازگشت:

به رستم بر آن حال چندی گذشت

 

به گرد دلش شادمانی نگشت

(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، صص423 تا 428)

طوس Tûs

طوس Tûs:

چو از دشت بنشست آوای کوس                           بفرمود تا پیش او رفت طوسَ

شاهزاده و پهلوان ایرانی است که فرزند نوذر شهریار بود. در ماجرای سهراب نیز طوس از سرداران طرف مشورت شاه بود و از طرف کاوس خشمگین مأموریت یافت که گیو و رستم را که دیر به درگاه شاه آمده بود زنده بر دار کند:

بفرمود پس طوس را شهریار                             که رو هر دو را زنده برکن به دار

بشد طوس و دست تهمتن گرفت                       بدو مانده پرخاشجویان شگفت

که از پیش کاوس بیرون برد                               مگر کاندر آن تیزی افسون برد

بزد تند یک دست بر دست طوس                       تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس

ز بالا نگون اندر آمد به سر                                 بر او کرد رستم به تندی گذر

طوس به فرمان کاوس با صد هزار سپاه به نبرد با سهراب شتافت و سهراب برای هجیر سراپرده‌ی طوس را در میدان چنین وصف می‌کند:

سراپرده‌ای برکشیده سیاه                               رده گردش اندر ز هر سو سپاه

به گرد اندرش خیمه ز اندازه بیش                      پس پشت پیلان و بالاش میش

زده پیش او پیل پیکر درفش                             به در بر، سواران زرینه کفش

و هجیر به وی پاسخ می‌دهد:

چنین گفت کان طوس نوذر بود                         درفشش کجا پیل پیکر بود

طوس در نبرد با سهراب یارای برابری با او را نیافت. از او عمودی سنگین خورد که ترگ از سر سپاهدار ایران افتاد و ناچار تن به گریز داد.

(رستگار فسایی (1370)، جلد دوم (ش-ی)، صص662 و 663)

گیو Gîv

گیو Gîv:

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو                  چو خراد و گرگین و رهام نیو

پسر گودرز و از پهلوانان بزرگ ایران است. در واقعه‌ی سهراب، کاوس، گیو و دیگر پهلوانان را فراخواند و با آنان به رایزنی پرداخت و سرانجام گیو را به نزد رستم فرستاد تا او را برای دفع سهراب به درگاه آورد. گیو به زابل رفت و:

تهمتن پذیره شدش با سپاه                          نهادند بر سر بزرگان کلاه

گیو به ‌ایوان رستم و سپس به کاخ دستان رفت و سه روز شادی کرد و روز چهارم با اصرار تمام رستم را راضی کرد تا به‌ ایران شتابد. چون این دو پهلوان به نزد کاوس رسیدند کاوس از تأخیر آنان خشمناک بود و یکی بانگ برزد به گیو از نخست و سپس با رستم برآشفت:

ز گفتار او گیو را دل بخست                           که بردی به رستم بر آن گونه دست

گیو در شبی که رستم به دژ سهراب رفت و ژنده رزم را کشت، پاسدار سپاه ‌ایران بود:

بهره بر گو پیلتن را بدید                                 بزد دست و گرز از میان برکشید

یکی برخروشید چون پیل مست                     سپر بر سر آورد و بنمود دست

چون سهراب از هجیر نشانی سرکرده‌های ایران را می‌جست:

از آن پس بپرسید زان مهتران                       کشیده سراپرده بد بر کران

سواران بسیار و پیلان به پای                        برآید همی‌ناله‌ی کرنای

یکی گرگ پیکر درفش از برش                       برآورده از پرده زرین سرش

بدو گفت کان پور گودرز، گیو                         که خوانند گردان ورا گیو نیو

ز گودرزیان مهتر و بهترست                          به‌ ایرانیان بر دو بهره سرست

(رستگار فسایی (1370)، جلد دوم (ش-ی)، صص935 و 936)

خصوصیّت شاهنامه را فهرست‌وار برمی‌شماریم

خصوصیّت شاهنامه را فهرست‌وار برمی‌شماریم:

اوّلین خصوصیّت آن است که «سرنوشت بشریّت» را سروده است، یعنی کلّ آن چه که زندگی را شکل می‌دهد و همه‌ی مردمان جهان صرف نظر از ملّیتشان در آن مشترک هستند. از این رو شاهنامه، کتاب یک قوم معیّن و یک ملّت خاص نیست. کتابی است جهانی، کما آن که می‌بینید که شروع می‌شود با ستایش خداوند «جان و خرد» و همین طور می‌آید به خلقت انسان که چگونه انسان خلق شد، چطور خورشید آمد، چطور ماه ایجاد گشت، زمین شکل گرفت، چطور طبقات اجتماعی پدیدآمدند، چطور آموختن روی نمود و تا آخر. می‌بینید، این ردیف کردن‌ها برای آن است که شاهنامه خود را یک کتاب کائناتی می‌شناخته.

شروع همین عبارت و اصطلاح «به نام خداوند جان و خرد» کلّ تفکّر انسانی راجع «به هستی» را در خود خلاصه می‌کند. جان چیست؟ همین جسم زنده‌ای که بر سر پاست، و اگر بر سر پاست به تولّای جان است. و سپس خرد که وجه معنوی، فرهنگی و روحانی اوست. وجود انسان وقتی از حدّ احتیاجات جسمانی خود بیرون آمد، وارد مرحله‌ی دوم یعنی مرحله‌ی معنوی و فرهنگی می‌شود که در آن جا به راهنمایی خرد زندگی می‌کند. اصولاً هر فرد و هر اجتماع وابسته به دو چیز است: اوّل این که باید بر سر پا بماند یعنی زنده باشد و دوم این که زندگی را با یک گوهر معنوی همراه کند که خرد نام گرفته. پس می‌بینید که خود شروع مطلب نوعی شروع همگانی است، شروع بشری و جهانی. بعد می‌آید به آفرینش زمین و کلّ کائنات، و سپس از آن چه در عالم هستی وجود دارد یاد می‌کند.بعد دانه دانه جلو می‌رود: چطور تمدّن ایجاد شد، چطور خواندن و نوشتن پدید آمد، چطور لباس دوختن پا گرفت و تمام این‌ها. پس می‌بینید که شاهنامه خطاب جهانی دارد، همان گونه که کتاب‌های دیگری مانند تورات، انجیل و قرآن هم مسائل را به صورت خطاب جهانی و همگانی مطرح کرده‌اند. شاهنامه هم از دیدگاه ایران مزدایی و تمدّن خود که البتّه آمیختگی با تمدّن بعد از اسلام هم پیدا کرده است، موضوع را این گونه آغاز می‌کند. بعد از آن تمام اندرزهایی که در شاهنامه مطرح شده، چه از قول خود فردوسی، چه از قول پهلوان‌ها و قهرمان‌ها، همگی بُرد و بُعد جهانی می‌یابند، یعنی همگانی است و ناظر به یک دوران خاص و کشور و سرزمین خاص نیست. بنابراین در واقع خطاب کتاب، خطابی است که ادّعای این دارد که بتواند سر حلقه‌ی یک تمدّن جهانی قرار گیرد.

همان گونه که گفتیم شاهنامه سرنوشت بشریّت را مطرح می‌کند. آن به این جهت است که کتاب پیروزی نیکی بر بدی است. برخورد این دو نیرو که جزو معتقدات مزدایی است، مطابق است با واقعیّت زندگی انسان. دو نیروی خوب و بد در کارند، و رمز و رازی که کتاب هم به دست ما می‌دهد این است که آدمیزاد موظّف است که با کوشش خود و با راه درست در پیش گرفتن خود، کمک کند به پیروزی نیکی بر بدی. این بهترین روشی است که انسان را وادار کند به درست بودن و کوشیدن. کتابی است که سرانجام در آن روشنایی باید بر تیرگی چیرگی گیرد. جنبه‌های عملی و راه بُردی موضوع قابل توجّه است که می‌نماید که انسان چگونه باید زندگی کند تا در این خط در حرکت باشد. این است هسته‌ی مرکزی جهان بینی شاهنامه. در آغاز، شاهنامه از نبرد تهمورث دیوبند با دیوان شروع می‌کند. دیوها نماینده‌ی انسان‌های بد هستند. «تو مر دیو را مردم بد شناس» خود فردوسی می‌گوید، تمام این چهره‌ها جنبه‌ی نمادین و سمبلیک دارند. سعدی هم می‌گفت:

دیو با مردم نیامیزد مترس

 

بل بترس از مردمان دیوسار

ذات آدمی مرکّب است از جنبه‌های خوب و بد. اگر خوب خود را رشد دهد، می‌شود انسان بهتر و اگر خود را بد رشد دهد می‌شود انسان بدتر. چه در فرد و چه در جامعه و چه در یک ملّت این برخورد میان خوبی و بدی هست؛ پس در واقع ما نبرد میان خوبی و بدی را در شاهنامه در دایره‌ی کلّ جامعه‌ی بشری می‌بینیم. (محمّدعلی اسلامی ندوشن، (1383)، ص 14و 15)

سخنگوی رازدان و بلند فکر طوس در ضمن شاهنامه با بیان فصیح و شورانگیز خود غیرت و جوانمردی پدران ما را در حفظ تاج و تخت و استقلال ایران مجسم نموده و اوصاف وطن خواهی و از خود گذشتگی و اخلاق پاک اسلاف ما را در پیشانی پهلوانانی مانند رستم و اسفندیار رسم نموده و بخوبی نشان داده است که ایرانیان پیشین در حفظ نژاد و سرزمین نیاکان خویش جانباز و فداکار بوده و در دفاع از گاه و دیهیم ایران و حقوق خود بیش از حد اندیشه جهد نموده و برای خونخواهی یک شاهزاده‌ی ایرانی قرن‌ها دست از رزم و آشوب نکشیده و تا کشندگان او را به چنگ نیاورده‌اند از پای ننشسته‌اند. (بدیع الزمان فروزانفر(1313)، شماره1 سال22 بهار 1354، ص22َ)

شاهنامه

شاهنامه

عنوان خاص حماسه‌ی ملّی ایران، به زبان فارسی و منظوم در بحر متقارب، متعلّق به اواخر قرن 4هـ. ق و شامل روایات اساطیری و پهلوانی و تاریخی ایران از عهد کیومرث تا پایان روزگار یزدگرد سوم ساسانی، اثر ابوالقاسم فردوسی، شاعر نامدار ایران. شاهنامه پر مایه‌ترین دفتر شعر فارسی و مهمترین سند عظمت و فصاحت[1] این زبان است. و داستان‌های ملّی  و مآثر تاریخی قوم ایرانی در آن به بهترین وجه نموده شده است. شیوه‌ی بیان آن ساده و روشن است؛ از استعمال لغات عربی ابا[2]ئی ندارد، امّا در این کار مصرّ و افراط کار نیست، و در غالب موارد، سخن را کوتاه می‌گوید، و از پیرایه سازی و عبارت پردازی اجتناب می‌کند.

نگارگري‌هاي شاهنامه؛ موزه سيار ايران در سطح جهان

مأخذ عمده ی شاهنامه‌ی فردوسی ظاهراً شاهنامه‌ی منثور ابومنصوری بوده است، که قسمتی از مقدّمه‌ی آن هنوز باقی است، و اصل آن ظاهراً به سبب تداول و رواج فوق العاده‌ی منظومه‌ی فردوسی از بین رفته است. داستان‌هایی را که در این کتاب بوده است فردوسی با نهایت دقّت به نظم درآورده و سعی داشته است چیزی از اصل آن‌ها نکاهد. این داستان‌ها عبارت از شرح جنگ‌های ایرانیان با اقوام تورانی بوده است، که رستم قهرمان آن‌هاست. گذشته از این داستان‌ها، مطالبی در باب تاریخ ساسانیان در شاهنامه آمده است که چیزی بین تاریخ و افسانه است. شاهنامه‌ی ابومنصوری، که مأخذ اصلی شاهنامه‌ی فردوسی است، به امر ابومنصور طوسی، والی طوس و سپهسالار خراسان، به دستیاری چهار تن از زردشتی‌های خراسان و سیستان – تحت نظارت وزیر وی، ابومنصور معمری (ma‘mari) تدوین شده است (346هـق)، و ظاهراً مبتنی بوده است بر مجموعه‌ای از روایات خدای نامه و کتب دیگر، مثل ایاتکار زریران، کارنامه‌ی اردشیر بابکان، و داستان بهران چوبین؛ و به هر حال، قسمت عمده‌ی مآخذ آن – که در شاهنامه‌ی فردوسی نیز منعکس شده است – متعلّق به روایات مربوط به اواخر عهد ساسانی بوده است. قسمت اساطیر شاهنامه البته بیشتر بر عناصر مختلف آریایی (مخصوصاً اوستایی) مبتنی است. عناصر بابلی (مثلاً در داستان کیکاوس)، یونانی (مثلاً داستان اسکندر)، و یهودی (مثلاً آن چه در داستان جمشید از حکایات سلیمان اخذ شده است) نیز در آن تأثیری داشته است، و قسمت تاریخی آن نیز، که عبارت از تاریخ ساسانیان است، از تأثیر عناصر اساطیری (مخصوصاً در قسمت جنگ‌های اردشیر) و عناصر افسانه‌ای (مثل قصّه‌های بهرام چوبین و مبادی احوال بزرجمهر) نیز خالی نمانده است. شاهنامه‌ی فردوسی – همچنین قسمتی از آن که عبارت از تمام گفته‌های دقیقی است، «ز گشتاسب[3] و ارجاسب بیتی هزار» بیش نیست – نظم نسبتاً دقیقی از شاهنامه‌ی ابومنصوری بوده است، و قدرت و عظمت بیان شاعرانه‌ی آن، اصل کتاب را – که شاید غرر اخبار ملوک الفرس ثعالبی نیز نمونه‌ای از آن باشد – به کلّی در عقده‌ی فراموشی افکنده است.

شاهنامه، که نسخه‌ی نهایی آن در سال 400هـ. ق به پایان رسیده است، نظمش بنا بر مشهور 25، 35، یا 35 سال (365؟-400هـ. ق) طول کشیده است. آن چه محقق است این است که فردوسی برای نظم کتاب نه از روی ترتیبی که اکنون در توالی داستان‌ها هست کار کرده، نه این که بدون وقفه مشغول نظم و تصنیف آن بوده است؛و به هر حال، کاری قریب به اتمام بوده است که آن را به سلطان محمود غزنوی اهدا کرده است. شاهنامه، بنا بر مشهور و به حکم بعضی شواهد و قرائن، در اصل شامل 60000 بیت بوده است، و ظاهراً چند بار تحریر شده، ولیکن اکنون در هیچ یک از نسخ معتبر آن تعداد ابیات به شصت هزار نمی‌رسد. شاهنامه در طبقات مختلف ایرانی، از امرا و سلاطین و حتّی طبقات پایین (مثل معرکه گیرها و قصّه خوانان) شهرت و قبول تام یافت؛ به روایت چهارمقاله، علاءالدین غوری در فتح غزنین، و به قول تاریخ گزیده، طغرل ابن ارسلان سلجوقی در هنگام جنگی که منجر به هلاک او شد، ابیات شاهنامه می‌خوانده‌اند. همین شهرت و قبول شاهنامه در طبقات مختلف سبب پیدایش شاهنامه‌خوانی و شاهنامه‌خوانان شد، و ظاهراً همین شاهنامه‌خوانان، که ذکر بعضی از آن‌ها مخصوصاً در عهد تیموری و صفوی در تذکره‌ها آمده است، اساس نسخه‌ی بایسنقری شاهنامه را بوجود آوردند، و حکایات و ابیات الحاقی شاهنامه نیز بی‌شک ساخته‌ی همین شاهنامه‌خوانان بوده است. به سبب همین شهرت و قبول شاهنامه بوده است که از قدیم تلخیص‌ها و منتخبات متعدد از آن فراهم شده است.

بعضی منظومه‌های تاریخی نیز، که بعد از فردوسی به بحر متقارب و به تقلید شاهنامه سروده شده است، به همین نام شاهنامه یا شهنامه معروف شده است. از آن جمله است شاهنامه‌ی قاسمی و شاهنامه‌ی نادری. تقلیدهای متعدد از شاهنامه شده است که قدیم‌ترین آن‌ها گرشاسپنامه‌ی اسدی است.



[1] 1- (مص ل) روان بودن سخن. 2- (اِمص) روانی کلام، تیز زبانی، زبان آوری.

[2] 1- (مص ل) سر باز زدن، سر پیچیدن از. 2- (اِمص) سرکشی، نافرمانی، سرپیچی. 3- نخوت، تکبّر.

(غلامحسین مصاحب (1383)، ج2، بخش اوّل (ش-ل)، صص 1445 و 1446)

بایسنقر (bâysonqor)

 802-838هـ. ق، از شاهزادگان خوش طبع و هنرمند و هنر پرور سلسله‌ی تیموریان. وی پسر میرزا شاهرخ تیموری بود. در استرآباد فرمانروایی داشت، و همانجا به سنّ 37 سالگی و از افراط در شرب خمر وفات یافت. وی اهل ادب و هنر بود، و از شعرا و فضلا و خطاطان و نقّاشان حمایت و تشویق می‌کرد. گویند برای کتابخانه‌ی وسیع او بیش از چهل خطاط معروف، به سرپرستی جعفر بایسنقری، نسخه نویسی می‌کرده‌اند. ترتیب شاهنامه و الحاق مقدّمه‌ی معروف بر آن، به وسیله‌ی وی صورت گرفته است (829هـ. ق)، و به نام او مشهور به شاهنامه‌ی بایسنقری شده. وی را یکی از بزرگ‌ترین کتب دوست‌های جهان می‌شمرند. بایسنقر در خطوط اصول شاگرد شمس الدین محمّد و در خطّ ثلث از خوشنویسان برجسته است. از آثاز جاویدان وی کتیبه‌ی پیش طاق مسجد گوهرشاد در آستانه‌ی رضوی است.

(غلامحسین مصاحب، (1345)، ج1، بخش اوّل (ا-ت)، ص387)

گشتاسپ Goštâsp

گشتاسپ Goštâsp

فرزند لهراسب و نبیره‌ی کیکاوس است که چون پدرش به تخت پادشاهی نشست به پدر بی‌اعتنایی می‌کرد:

که گشتاسپ را سر پر از باد بود                              وزان کار، لهراسپ ناشاد بود

(رستگار فسایی (1370)، جلد دوم (ش-ی)، ص891)

ارجاسپ Arĵâsp

ارجاسپ Arĵâsp

شاه توران و چین که از فرزندان تور بود. چون گشتاسپ بر تخت پادشاهی ایران نشست همه‌ی شاهان بدو باج پرداختند مگر ارجاشپ توران خدای، که دیوان از او فرمان می‌برند و از شاهان ایران باج می‌گرفت. جاه ارجاسپ حتّی از افراسیاب پیشی داشت و بدین جهت همه از وی می‌هراسیدند. زرتشت پیامبر از گشتاسب خواست که به ارجاسپ (شاه چین) باژ ندهد امّا نرّه دیوی که در دربار گشتاسپ بود از این درخواست زرتشت آگاه شد و ارجاسپ را با خبر ساخت که گشاسپ را اندیشه‌ی نبرد با اوست. ارجاسپ نگران شد و نامه‌ای به گشتاسپ نوشت و از وی خواست تا زرتشت را از درگاه خود براند وگرنه نبرد با وی را آماده باشد. (به رغم آن که ارجاسپ با دیوان سر و کار دارد نامه‌ای را که به گشتاسپ می‌نویسد با نام خدای جهان آغاز می‌کند) و نامه‌ی خود را بوسیله‌ی «بیدرفش» و «نامخواست» به نزد گشتاسپ می‌فرستد. امّا زریر و اسفندیار از گشتاسپ خواستند تا پاسخی شایسته به ارجاسپ دهد. پس ایرانیان نامه‌ای بیم انگیز به ارجاسپ نوشتند و آن را به خواری در برابر فرستادگان ارجاسپ افکندند و ایشان را گسیل داشتند. ارجاسپ چون نامه‌ی گشتاسپ را خواند با اندریمان و کهرم برادران خود و سیصد هزار سپاهی به ایران رونهاد و در راه همه جا را غارت کرد و سوخت و درختان را از بن برافگند و با سپاه ایران روبرو گشت و نبردی سخت درگرفت و در مدّت دو هفته نبرد، بسیاری از شاهزادگان و دلاوران ایرانی و تورانی، زریر، سپهدار ایران را کشت و سلاح و جامه و درفش او را برگرفت و به نزد ارجاسپ برد امّا اسفندیار و بستور، بیدرفش را کشتند و ساز و برگ زریر را باز ستدند و بسیاری از سپاه ارجاسپ را نابود کردند و سرانجام ارجاسپ که تاب ایستادگی نداشت روی به گریز نهاد و ترکان و یاران وی پوزش خواهان به نزد اسفندیار رفتند و به دین بهی درآمدند.

روزگاری بر این برآمد و ارجاسپ که از دربند بودن اسفندیار و رفتن گشتاسپ به زابلستان آگاه شده بود و می‌دانست که در بلخ جز لهراسپ (پدر گشتاسپ) و اندکی سپاه، کسی نیست به بلخ تاخت و کهرم برادر وی، بلخ را گرفت و آتشکده‌ها را ویران ساخت و لهراسپ در نبرد با تورانیان کشته آمد. گشتاسپ به نبرد با ارجاسپ رونهاد امّا پیروزی با ارجاسپ بود و گشتاسپ به کوهی در دو منزلی بلخ گریخت و ارجاسپ و سپاهش، شاه ایران را در حصار گرفتند و گشتاسپ، اسفندیار را از بند رهانید و به یاری خود فراخواند و ارجاسپ که از آمدن اسفندیار به یاری پدر آگاه شد و نبرد با وی را بی‌فایده دید سپاه خود را رها کرد و گریخت و سپاه وی به زنهار اسفندیار آمدند. گشتاسپ ار اسفندیار خواست تا برای رهانیدن خواهران که در دومین نبرد اسیر ارجاسپ شده بودند به رویین دژ که پایگاه ارجاسپ بود رونهد و اسفندیار در جامه‌ی بازرگانان به رویین دژ رفت و به نیرنگ به درون دژ راه یافت و شب هنگام با ارجاسپ در دژ به پیکار پرداخت و پس از نبردی سخت:

به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست               ندیدند بر تنش جایی درست

ز پای اندر آمد تن پیلوار                                جدا کردش از تن، سر، اسفندیار

پس اسفندیار، ایوان ارجاسپ را ویران ساخت و چون سپاه ارجاسپ به دژ بازآمدند اسفندیار سر ارجاسپ را در میان آنان افکند و آن گاه فرزندان ارجاسپ را به دار آویخت و گنج‌های ارجاسپ را برگرفت و بر سپاه خود بخش کرد و به گشتاسپ هدیه برد و مادر و دو خواهر و دو دختر ارجاسپ را با خود به اسیری به ایران آورد.

(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، صص 30 تا 32)

رستم Rostam

رستم Rostam:

پدر چون به دیدار او کام کرد                            مر او را سبک رستمش نام کرد

پسر زال و رودابه است. هنگامی‌که زال به پدر خود سام نریمان نامه نوشت تا از او برای پیوند با رودابه اجازه بخواهد، سام از ستاره شناسان سرانجام این پیوند را پرسید و آنان پس از آن که چندی راز آسمان را بازجستند به وی پاسخ دادند که؛

از این دو هنرمند، پیلی ژیان                           بیاید ببندد به مردی میان

جهان زیر پای اندر آرد به تیغ                           نهد تخت شاه از بر پشت میغ

ببرد پی بدسگالان ز خاک                              بروی زمین بر، نماند مغاک

بدو باشد ایرانیان را امید                                ازو پهلوان را خرام و نوید

خنک پادشاهی که هنگام او                          زمانه به شاهی برد نام او

ستاره شناسان مانند این پاسخ را به منوچهر شاه نیز دادند:

از این دخت مهراب و ز پور سام                        گوی پرمنش زاید و نیک نام

بود زندگانیش بسیار مر                                  همش زور باشد و آیین و فر

همش برز باشد همش شاخ و یال                  به رزم و به بزمش نباشد همال

کجا باره‌ی او کند موی تر                               شود خشک همرزم او را جگر

عقاب از بر ترگ او نگذرد                                سران جهان را به کس نشمرد

یکی برز بالا بود فر مند                                همه شیر گیرد به خم کمند

هوا را به شمشیر گریان کند                         بر آتش یکی گور بریان کند

کمربسته‌ی شهریاران بود                             به‌ایران پناه سواران بود

پیوند زال و رودابه انجام شد و رودابه باردار گشت و رنج بارداری خود را برای مادر چنین برمی‌شمرد؛

تو گویی به سنگ استم آگنده پوست             و گر ز آهنست آن که نیز اندر اوست

و چون زمان زادن فرا رسید، رودابه از هوش برفت و زال هراسان سیمرغ را به‌یاری خواند و سیمرغ حاضر آمد و زال را دلداری داد:

کزین سرو سیمین بر ماهروی                        یکی نرّه شیر آید و نامجوی

که خاک پی او ببوسد هژبر                            نیارد گذشتن به سر برش ابر

از آواز او چرم جنگی پلنگ                            شود چاک چاک و بخاید دو چنگ

به جای خرد سام سنگی بود                        به خشم اندرون شیر جنگی بود

امّا سیمرغ زال را گفت که فرزند رودابه:

نیاید به گیتی ز راه زهش                             به فرمان دادار نیکی دهش

بیاور یکی خنجر آبگون                                  یکی مرد بینادل پر فسون

نخستین به می ‌ماه را مست کن                   ز دل بیم و اندیشه را پست کن

تا پهلوگاه رودابه را بکافد و بچّه را از پهلوی وی بیرون کشد و جای زخم را بدوزد و گیاهی را که سیمرغ به وی می‌دهد با شیر و مشک بیامیزد و بکوبد و در سایه خشک کند و بر آن نهد. زال نیز چنین کرد و موبدی هنرمند و دانا را فراخواند و موبد:

بکافید بی‌رنج پهلوی ماه                               بتابید مر بچّه را سر ز راه

یکی بچّه بد چون گوی شیر فش                   به بالا بلند و به دیدار کش

شگفت اندر او مانده بد مرد و زن                     که نشنید کس بچّه‌ی پیلتن

و چون رودابه به هوش آمد و فرزند را دید:

«برستم» بگفتا، غم آمد به سر                       نهادند رستمش نام پسر

آن گاه از روی اندام رستم پیکره‌ای از حریر بساختند و درون آن را با موی سمور بیاگندند و رخ وی را بر آن آراستند و آن پیکره را که سنانی زیر کش و در دستی کوپال داشت بر اسب نشاندند و عنان به دست چپ وی دادند و به نزد سام فرستادند و چون سام این پیکره را دید شگفتی‌ها نمود که «مرا ماند این پرنیان گفت راست».

ده دایه به رستم شیر می‌دادند و چون وی را از شیر بازگرفتند خوراک وی، غذای پنج مرد بود و هنگامی‌که از هشت سالگی گذشت

تو گفتی که سام یلستی به جای                     به بالا و دیدار و فرهنگ و رای

سام دیدار رستم را به زابلستان آمد. پیلی را بیاراستند و بر آن تختی زرّین نهادند و رستم با آن زور و بازو و یال دلاورانه، تاج بر سر و کمربسته با گرزی گران بر آن نشست و:

چوگل چهره‌ی سام یل بشکفید                        که بر پیل بر، بچّه‌ی شیر دید

(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، صص 409 تا 413)

سهراب Sohrâb

سهراب Sohrâb:

چو خندان شد و چهره شاداب کرد                      و را نام تهمینه سهراب کرد

پسر رستم و تهمینه است. رستم چون تهمینه را بدرود می‌کرد مهره‌ای به وی داد و از او خواست تا در صورتی که باردار شد و فرزندی آورد اگر دختر بود آن مهره را بر گیسوی وی و اگر پسر بود بر بازوی وی ببندد، قضا را تهمینه باردار گشت و:

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه                        یکی پورش آمد چو تابنده ماه

تو گفتی گو پیلتن رستمست                            و گر سام شیرست و گر نیرمست

چو خندان شد و چهره شاداب کرد                     و را نام تهمینه سهراب کرد

چو یک ماه شد همچو یک سال بود                    برش چون بر رستم زال بود

چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت                 به پنجم دل تیر و پیکان گرفت

چو ده ساله شد بر زمین کس نبود                    که‌یارست با وی نبرد آزمود

سهراب از مادر راز برتر بودن خود را از همسالانش پرسید و مادر سرانجام ناگزیر شد تا نام و نژاد پدر را با وی گوید و گوهرها و هدیه‌های پدر را به به او بنمایاند. امّا از سهراب خواست تا گوهر خویش را نهان دارد زیرا اگر رستم از دلاوری او آگاه گردد فرزند را به نزد خود فراخواهد خواند و مادر تنها خواهد ماند و از سویی اگر افراسیاب او را بشناسد توطئه خواهد کرد. امّا سهراب با این درخواست همداستان نبود. وی پنداشت:

نبرده نژادی چونین بود                                   نهان کردن از من چه‌ آیین بود

سهراب اسبی از نژاد رخش برگزید و سپاهی از جنگاوران ترک را برگزید تا به‌ایران رود و کاوس را از تخت فرود آرد، پی طوس را از ایران ببرد و رستم را تاج و تخت پادشاهی بخشد و سرانجام به توران رفته افراسیاب را سرنگون سازد:

چو رستم پدر باشد و من پسر                        نباید به گیتی کسی تاجور

افراسیاب که از اندیشه‌ی سهراب آگاه شده بود بر آن گشت تا رستم و سهراب را در برابر هم قرار دهد و برای این منظور هومان و بارمان دو تن از سرداران خود را با هدیه‌های فراوان و دوازده هزار سپاه به نزد سهراب فرستاد تا کاری کنند که سهراب رستم را نشناسد:

مگر کان دلاور گو سالخورد                            شود کشته بر دست این شیر مرد

پس از آن بسازید سهراب را                          ببندید یک شب بر او خواب را

سهراب با این سپاه به‌ایران حمله برد و در دژ سپید با دلاوران ایران جنگید و هجیر را گرفتار ساخت ولی شبانه ساکنان دژ گریختند. کاوس شاه‌ایران، رستم را به نبرد با سهراب فرمان داد و چون رستم و سپاهش به سپاه سهراب نزدیک شدند رستم شبانه به نزدیک سراپرده‌ی سهراب رفت و در تاریکی ژنده رزم را که تهمینه به همراه سهراب فرستاده بود تا پدر را به وی بشناساند نادانسته کشت و بامدادان با سهراب به پیکار پرداخت و سهراب که از کوشش خود برای شناختن رستم ناامید شده بود با رستم به نبرد تن به تن پرداخت و چون در این پیکار نیزه و شمشیر و عمود و گرز سودمند نیفتاد دو دلاور دست به تیر و کمان بردند و آهنگ ربودن یکدیگر از زین کردند که‌این جمله نیز بی فایده بود و دو سوار پس از حمله‌ای بی‌رحمانه به لشکر دشمن قرار ادامه‌ی پیکار را به فردا نهادند و سهراب شب هنگام از شباهت خود با حریف نبردش سخن راند ولی:

بدو گفت هومان که در کارزار                       رسیده ست رستم به من چند بار

بدین رخش ماند همی‌رخش اوی                 ولیکن ندارد پی و پخش اوی

بامداد روز دیگر چون سهراب با رستم روبرو گشت مهربانانه از وی گوهرش را پرسید ولی رستم او را پاسخی شایسته نداد و این بار دو پهلوان به کشتی گرفتن پرداختند و سرانجام:

بزد دست سهراب چون پیل مست                 برآوردش از جای و بنهاد پست

به کردار شیری که بر گور نر                          زند چنگ و گور اندر آید به سر

نشست از بر سینه‌ی پیلتن                         پر از خاک چنگال و روی و دهن

یکی خنجری آبگون برکشید                         همی‌خواست از تن سرش را برید

امّا رستم سهراب را گفت که در ایران حریف را در اوّلین شکست نمی‌کشند و سهراب این سخن را پذیرفت و رستم با این نیرنگ از چنگ سهراب و مرگ گریخت. دو پهلوان بار دیگر به کشتی گرفتن پرداختند و این بار پیروزی با رستم بود که

خم آورد پشت دلیر جوان                            زمانه بیامد، نبودش توان

سبک تیغ تیز از میان برکشید                       بر پور بیدار دل بر درید

سهراب زخم خورده و ناتوان نالید که پدرش رستم انتقامش را خواهد گرفت و رستم چون نام خود را شنید دریافت که فرزند خویش را کشته است. رستم برای رهانیدن سهراب از کاوس نوشدارو خواست که شاه بد خوی ایران این درخواست را از بیم اتّحاد رستم و سهراب نپذیرفت و رستم ناگزیر شد تا خود به نزد شاه شتابد ولی در نیمه‌های راه خبر شد:

که سهراب شد زین جهان فراخ                    همی ‌از تو تابوت خواهد نه کاخ

رستم به تلخی بر مرگ سهراب گریست و نالید و فرمان داد تا بر فرزند دیبای خسروانه کشیدند و تابوت سهراب را به سراپرده‌ی رستم بردند و آن گاه فرمود:

به پرده سرای آتش اندر زدند                        همه لشکرش خاک بر سر زدند

همان خیمه و دیبه هفت رنگ                       همه تخت پرمایه زرّین پلنگ

بر آتش نهادند و برخاست غو                        همی‌گفت زار ای جهاندار نو

دریغ آن رخ و برز و بالای تو                            دریغ آن همه مردی و رای تو

پس رستم در سیستان:

یکی دخمه کردش ز سم ستور                   جهانی ز زاری همی‌گشت کور

(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، صص569 تا 572)

تهمینه[ Tahmina[e

تهمینه[ Tahmina[e

چنین داد پاسخ که «تهمینه»ام                                        تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

دختر شاه سمنگان که چون رستم به سرای شاه سمنگان رفت و شب هنگام برآسود، دیرگاهان به خوابگاه رستم رفت، فردوسی او را چنین توصیف کرده است:

پس پرده اندر یکی ماهروی                                             چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند                                         به بالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود و تن جان پاک                                        تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

بهشتی بد آراسته پر نگار                                                چو خورشید تابان به خرّم بهار

به رخساره بر کرده از گل نار                                            فرو هشته از غالیه گوشوار

دو یاقوت خندان دو نرگس دژم                                        ستون دو ابرو چو سیمین قلم

تهمینه با خدمتکاری که شمعی عنبرین در دست داشت به بالین رستم رفت و به رستم ابراز عشق کرد و خود را به وی شناساند و گفت:

به کردار افسانه از هر کسی                                              شنیدم همی داستانت بسی

تو را ام کنون گر بخواهی مرا                                           نبیند جزین مرغ و ماهی مرا

و آرزوی تهمینه از این پیوند آن بود که از رستم کودکی بیابد. رستم پیشنهاد او را پذیرفت و همان شب، موبدی را فراخواند تا او را از پدر خواستگاری کند و شاه سمنگان نز شادمانه دختر خود را به رستم داد و همگان بر وی زر افشاندند و شادی‌ها کردند و رستم و تهمینه انباز گشتند و سپیده دم، رستم مهره‌ای یگانه را که در بازو داشت:

بدو داد و گفتش که این را بدار                          اگر دختر آرد تو را روزگار

بگیر و به گیسوی او بر بدوز                              به نیک اختر و فال گیتی فروز

ورایدون که آید ز اخت پسر                              ببندش به بازو نشان پدر

و تهمینه را بدرود کرد و:

به پدرود کردن گرفتش به بر                           بسی بوسه دادش به چشم و به سر

پریچهر گریان ازو بازگشت                              ابا انده و درد، انباز گشت

رستم رهسپار سیستان شد و سهراب، از تهمینه بزاد و بالید و از مادر نشان پدر پرسید و تهمینه داستان خود را برای پسر بازگفت و سهراب به نبرد با پدر تاخت و کشته شد در حالی که رستم باور نمی‌داشت که فرزند خردسال او چنین بالیده باشد:

من از دخت شاه سمنگان یکی                      پسر دارم و هست او اندکی

رستم پس از کشتن سهراب، از تهمینه شرمسار بود:

چه گویم چو آگه شود مادرش                        چگونه فرستم کسی را برش

چه گویم چرا کشتمش بی‌گناه                       چرا روز کردم بر او بر سیاه

پدرش آن گران‌مایه‌ی پهلوان                           چه گوید بدان پاک دخت جوان

بدین تخمه‌ی سام نفرین کنند                         همه نام من نیز بی‌دین کنند

چون خبر کشته شدن سهراب به تهمینه رسید:

پس از پور یک ماه، مادرر بزیست                     و به خاکش چه مردم گریست

(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، ص299و300)

فردوسی Ferdǒsi


فردوسی Ferdǒsi: شهرت و تخلص حکیم ابوالقاسم منصور بن حسن، (329-411 تا 416هـ. ق.) شاعر بزرگ و حماسه سرای چیره دست ایرانی، سراینده‌ی شاهنامه. درباره‌ی سال تولّد و وفات وی اطّلاعات دقیق و موثقی در دست نیست، و از بعضی اشارات او در ضمن شاهنامه می‌توان به حدس دریافت که وی در حدود 329 یا 330هـ. ق. متولّد شده است. زادگاه وی ده «باژ» یا «فاز» از دهات طابرانِ طوس بوده، و در قدیم‌ترین مآخذِ موجود در باب حیات وی (چهار مقاله‌ی عروضی) به این نکته تصریح شده است. او از خاندان دهقانان و از ایرانیان اصیل عصر خویش بوده و دلبستگی وی به آفرینش شاهنامه برخاسته از این پیوند روحی و تربیت خانوادگی اوست، زیررا در روزگار وی خاندان‌های دهقانان کوشش بسیاری داشته‌اند تا سنّت‌ها و مآثر[1] نژادی خود را در برابر ارزش‌های جدیدی که اسلام به محیط زندگی ایشان آورده بود حفظ کنند. فردوسی چنان که از اشارات او در شاهنامه برمی‌آید و نیز به قراین خارجی که از وضع زندگی طبقه‌ی دهقانان در آن عصر در دست هست، زندگانی مرفّه و آسوده‌ای داشته، و به قول نظامی عروضی «شوکتی تمام داشت، چنان که به دخل آن ضیاع[2] از امثال خود بی نیاز بود»، ولی بر اثر گذشت زمان و صرف سرمایه‌ی خویش در راه اتمام شاهنامه، و از طرف دیگر ضعف عمومی وضع زندگی طبقه‌ی دهقانان – که در طول زمان از موقعیت باستانی خویش تنزّل کرده و به صورت افرادی کم بضاعت[3] در می‌آمدند – در اواخر عمر تنگدست بوده است، و این نکته از چند جای شاهنامه به خوبی دانسته می‌شود، و نیز دانسته می‌شود که این تنگدستی شدید بوده است، زیرا از نوع آرزوهایی که در این ایّام دارد به خوبی می‌توان به مجال[4] تنگ زندگانی او پی برد. از چند و چون تحصیلات و آگاهی او از علوم روزگارش اطّلاع دقیقی در دست نیست. امّا از خلال شاهنامه به نیکی دانسته می‌شود که وی بر ادب عرب و فلسفه و کلام عصر خویش تسلّط داشته، و برای جویندگان، اندیشه‌های فلسفی و ژرف در شاهنامه کم نیست. شاید به حدس و تقریب بتوان گفت که وی، مستقیم یا غیرمستقیم، از بلاغت یونانی آگاهی‌هایی داشته، و این نکته از قیاس شاهنامه با متون مشابه آن از نظر فنّ صحنه‌آرایی به خوبی دانسته می‌شود؛ اگر چه مجموعه‌ی این آگاهی‌ها ممکن است نتیجه‌ی شناخت ذوقی و قریحه‌ی تابناک فردوسی نیز باشد. فردوسی، چنان که از خلال شاهنامه و قراین خارجی دانسته می‌شود، سراسر عمر در وطن خویش طوس اقامت داشته، و جز یکی دو بار به سفر نرفته است. سفرهایی افسانه‌ای در تذکره‌[5]ها بدو نسبت داده‌اندکه پذیرفتن آن‌ها دشوار است، امّا احتمال این که پس از ختم شاهنامه خود آن را به غزنین نزد محمود برده باشد امری است که، اگر چه مسلّم نیست، دلیل قاطعی نیز در ردّ آن نداریم. به هر حال، در شاهنامه هیچ اشارتی به سفر غزنینِ او نیامده است. فردوسی در سرودن شاهنامه، گذشته از روح وطن‌خواهی و احساسات میهنی، کمابیش مشوّقانی داشته است. او خود از چند تن به نام یاد کرده که ایشان به نحوی در تشویق او کوشیده‌اند. یکی از آنان – که بیش از همه مورد ستایش اوست – کسی است از اشراف و فرمانروایان آن عهد که فردوسی صفاتش را برمی‌شمارد، امّا به تصریح نام او را نمی‌گوید. همچنین از حیی قتیب (hoyayye qotayb)، از آزادگان آن عهد، یاد می‌کند که او را تشویق و یاری کرده است. افسانه‌ای که تذکره نویسان قرون بعد پرداخته‌اند، مبنی بر این که محمود غزنوی در جستجوی کسی بود که به نظم داستان های باستانی بپردازد و سرانجام فردوسی را نامزد این کار کرد، چیزی است که قراین تاریخی آن را نقض می‌کند، زیرا فردوسی، به تصریح تمام، تاریخ آغاز شاهنامه را به سالیانی می‌رساند که محمود هنوز به سلطنت نرسیده بوده است، گذشته از این که طبیعت خاص و خصوصیات نژادی محمود و رفتاری که در تاریخ از او سراغ داریم، همه قراینی است که نشان می‌دهد وی نمی توانسته است مشوّق اصلی چنین کاری باشد. امّا بی‌گمان، فردوسی در پایان کار – هنگامی که مشوّقان اصلی او به طرق مختلف از میان رفته‌اند، و خود در آخر عمر احساس نیازمندی مالی داشته، و نیز به سبب آوازه‌ی تبلیغات محمود (که در این راه مردی هوشیار و فرصت طلب بوده است) که به طوس رسیده است، و فردوسی آواز این دُهُل[6] را از دور شنیده – بدین فکر افتاده است که این اثر خود را به نام محمود کند، تا هم از این راه آسایشی در زندگی آخر عمر بیابد، و هم از رهگذر نام محمود و نفوذ وی، نشر کتابش با توفیق بیشتر همراه باشد، و از گزند حوادث در امان بماند. وقتی که فردوسی شاهنامه را نزد محمود فرستاد، یا به احتمالی خود به غزنین برد، محمود رفتاری آن چنان که شایسته‌ی رنج عظیم فردوسی باشد با او نکرد، بلکه با سردی و بی‌اعتنایی خویش خاطر او را آزرد. گذشته از خصوصیت نژادی و اخلاقی محمود، عوامل خارجی نیز چنین می‌خواستند، و فردوسی خود از حاسدانی که در نزد شاه کار او را تباه کردند به صراحت[7] سخن گفته است. بی‌گمان، شیعی بودن فردوسی و گرایش او به اعتزال[8] نیز از عوامل این محرومیّت بوده است. فردوسی، پس از این حرمان[9]، عمر درازی نیافته و زندگی را بدرود گفته است. در بعضی روایات آورده‌اند که محمود، در پایان کار، از رفتار خویش پشیمان شد، و خواست دل فردوسی را به دست آورد، و از این روی، صله[10]‌ای را که در آغاز می‌باید به او می‌داد در آن هنگام به طوس فرستاد، و رسیدن صله مصادف[11] با هنگامی بود که شاعر درگذشته بود. از فرزندان فردوسی، پس از مرگ وی، فقط از دختری نام برده‌اند، و فردوسی خود در شاهنامه از مرگ پسر 37 ساله‌اش – که در 65 سالگی شاعر درگذشته – یاد می‌کند. از ارتباط فردوسی با شاعران و ادیبان عصر وی اطّلاعی در دست نیست، و از بعضی قراین دانسته می‌شود که در روزگار حیاتش عامّه‌ی مردم، خصوصاً متعصّب[12]ان مذهب، حُسن نظری درباره‌ی او نداشته‌اند. پس از مرگ، فردوسی را بر دروازه‌ی رزانِ طوس، در باغی که ملک او بوده، به خاک سپردند، و مزار وی پس از مرگش مورد توجّه مردم بوده، و با همه‌ی حوادث روزگار، تا قرن اخیر آثاری از آن بر جای مانده است. در سال 1353 هـ. ق. عمارتی بر سر گور او ساختند، که در 1347هـ. ش انجمن آثار ملّی بار دیگر آن ساختمان را از نو بنیاد کرد. فردوسی مانند اغلب بزرگان علم و ادب، پس از مرگ در هاله‌ای از افسانه‌ها فرورفته و در طول تاریخ اهمّیّت کارش آشکارتر شده است، چنان که از داوری مؤلف چهارمقاله، یک قرن پس از مرگ او، این نکته به خوبی دانسته می‌شود، و از تعبیر ابن اثیر (در المثل السائر)، که شاهنامه را قرآن قوم ایرانی می‌شمارد، به خوبی می‌توان دریافت که در آغاز قرن 7هـ. ق، در نواحی غیر فارسی زبان نیز شهرتی به کمال داشته است. فردوسی، بی‌هیچ گمان، بزرگترین حماسه[13]‌سرای ایران است، و تسلّط او در آرایش صحنه‌ها، گزینش کلمات، ترکیب استادانه‌ی اجزای جمله و ارائه‌ی تصاویر متناسب با موضوع و صور حسیِ خیال – که اغلب از عناصر مادّی و ملموس ترکیب شده و عناصر انتزاع[14]ی و قرادادی را در آن راه نیست – در حدّی است که با دیگر استادان این شیوه قابل قیاس نیست، و در زندگی بخشیدن به قهرمانان داستان و دقیق شدن در زوایای روحی هر کدام، چندان چیره‌دست و تواناست که خواننده‌ی آگاه بی‌اختیار دچار شگفتی می‌شود. علاوه بر شاهنامه، آثار پراکنده‌ای، از رباعی و غزل و قطعه، بدو منسوب است که هیچ کدام از آن‌ها را به قطع نمی‌توان از آنِ او دانست. قرن‌ها منظومه‌ی یوسف و زلیخا را بدو نسبت می‌دادند، که بارها به نام او چاپ شده است، امّا تحقیقات بعضی ادبای معاصر نشان داده است که این منظومه از فردوسی نیست. (غلامحسین مصاحب (1383)، ج2، بخش اوّل (ش-ل)، صص1872 و 1873) [1] جِ: مأثره و مآثره: 1- اعمال پسندیده، آثار نیکوی باقی مانده از کسی. 2- مکرمت‌های موروثی [2] جِ: ضیعه؛ خواسته‌ها (زمین و آب و درخت). [3] 1- سرمایه، مایه. 2- مال، مکنت.3- مال التجاره، متاع، کالا. 4- مِلک. ج: بضایع. [4] 1- محلّ جولان، جولان‌گاه. 2- فرصت. [5] (اِمص) یادآوری. 2- (اِ) آن چه موجب یادآوری شود، وسیله‌ی تذکّر، یادگار. 3- یادداشت. 4- مجموعه و کتابی که در آن ترجمه‌ی احوال شاعران و نویسندگان را گرد آورند. 5- گذرنامه، پاسپورت. ج: تذاکر. [6] (اِ) طبل، طبل بزرگ، کوس. [7] 1- (مص ل) ویژه شده، خالص گردیدن. 20 (اِمص) خلوص، بی‌آمیختگی، بی‌آمیغی. 3- روشنی، آشکاری. [8] 1- (مص ل) به یک سو شده، دوری گرفتن (از شخصی یا شغلی). 2- گوشه گرفتن، گوشه نشینی اختیار کردن، عزلت گزیدن. 3- (مللـ.)دارای مذه معتزله بودن. 4- (اِمص) گوشه‌گیری، گوشه نشینی، عزلت. [9] 1- (مص ل) بی‌بهره بودن، بی‌روزی ماندن. 2- (اِمص) بی‌بهرگی، بی‌نصیبی، نومیدی [10] صلت: [= ع. صله] 1- (مص م) عطا دادن. 2- (اّمص) بخشش، انعام. 3- (اِ) عطیه، جایزه. 4- (نحو) حروف زاید که معنی با آن تمام شود مانند: از، به، باز، بر، تا، در، را؛ ج: صلات. صلت رحم: محبّت نمودن با خویشان و اقربا، صله‌ی رحم. [11] (اِفا) روبرو شونده، برخورد کننده؛ ج: مصادفین. [12] (اِفا) 1 –آن که از خویشاوندان و دوستان خود سخت حمایت کند. 2- آن که در دین و مذهبی بسیار غیرتمند باشد و از آن سخت دفاع کند؛ ج: متعصّبین. [13] 1- (مص ل) دلیری کردن، شجاعت نمودن. 2- (اِمص) دلیری، دلاوری، شجاعت. 3- (اِ) رجز، ارجوزه. 4- (ادب) نوعی از شعر که در آن از جنگ‌ها و دلاوری‌ها سخن می‌رود؛ شعر رزمی، شعر حماسی [14] 1- (مص م) برکندن، از جای بیرون کشیدن. 2- واستدن، گرفتن. 3- (مص ل) برکنده شدن. 4- (اِمص) درآوردن جزیی از یک کل؛ ج: انتزاعات.

سیّد محمّد حسین شهریار


سیّد محمّد حسین شهریار: سیّد محمّد حسین بهجت تبریزی متخلّص به شهریار، فرزند میرآقا خشگنابی در سال 1385 در تبریز به دنیا آمده است. دوره‌ی متوسّطه را در تبریز و دنباله‌ی تحصیل را در دارالفنون تهران به پایان برد. در سال 1303 هـ. وارد مدرسه‌ی طب شد، یک سال پیش از دریافت درجه‌ی دکتری، دست از تحصیل برداشت و به خراسان رفت. سپس به تبریز بازگشت و در بانک کشاورزی به کار مشغول شد. شهریار از جوانی با دیوان حافظ انس داشت. او یکی از مشهورترین غزل‌سرایان معاصر زبان فارسی بود. به دو زبان فارسی و ترکی اشعاری نغز دارد. شهریار در سال 1367 هـ. در تبریز درگذشت و در مقبرةالشعرای تبریز در محلّه‌ی سرخاب به خاک سپرده شد.