سفر رستم به سمنگان: روزی رستم برای شکار به مرز توران رفت و شکار کرد و بخورد و بخفت. سواران تورانی رخش را در مرغزار یافتند و او را گرفتار ساختند و با خود به سمنگان بردند. رستم چون از خواب خوش برخاست و رخش را نیافت ردّپای رخش را بگرفت و به سمنگان رسید و شاه سمنگان او را به گرمی ‌پذیرا شد و پذیرفت که رخش را بیابد.

شب هنگام رستم در سرای شاه سمنگان خفته بود که تهمینه دختر شاه به بالین وی آمد و به رستم ابراز عشق کرد و در همان شب رستم تهمینه را به‌ آیین آن زمان به همسری خود درآورد و بامدادان تهمینه را پدرود کرد و بر رخش که پیدا شده بود، برنشست و از سمنگان برفت. و پس از نه ماه از تهمینه سهراب به دنیا آمد.

چون سهراب جوانی نیرومند شد نام و نشان پدر را از مادر پرسید و در اندیشه‌ی یافتن پدر بود که افراسیاب برای این که پدر و پسر را به جان هم اندازد سپاهی برای سهراب فرستاد و با این سپاه به‌ایران تاخت. و دژ سپید را بگرفت. کاوس از ماجرا آگاه شد و مجلسی ساخت و:

بر آن برنهادند یک سر که گیو
به رستم رساند ازین آگهی

 

به زابل شود نزد سالار نیو
که با بیم شد تخت شاهنشهی

و کاوس نامه‌ای به رستم نوشت که:

دل و پشت گردان ایران تویی
گشاینده‌ی بند‌ هاماوران
اگر دسته داری به دستت مبوی

 

به چنگال و نیروی شیران تویی
ستاننده‌ی مرز مازندران
یکی تیز کن مغز و بنمای روی

و گیو نامه‌ی شاه را به نزد رستم برد ولی رستم سه روز با وی به بزم نشست و روز چهارم به‌ ایران رو نهاد. کاوس رستم را برای این تأخیر سرزنش کردن گرفت و طوس را گفت:

که رستم که باشد که فرمان من
بگیر و ببر زنده بر دار کن

 

کند پست و پیچد ز فرمان من
و زو نیز با من مگردان سخن

امّا چون طوس دست رستم را گرفت تا از مجلس شاه بیرون ببرد:

تهمتن برآشفت با شهریار
همه کارت از یکدگر بدترست

 

که چندین مدار آتش اندر کنار
ترا شهریاری نه ‌اندر خورست

و طوس را ضربتی کوفت و سرنگون بر زمین افکند و ایرانیان را گفت:

به‌ایران نبینید دیگر مرا

 

شما را زمین، پر کرکس مرا

ایرانیان افسرده گشتند و گودرز را به نزد کاوس فرستادند و او را به خاطر رفتارش با رستم سرزنش کردند و کاوس پشیمان گشت و گودرز و بزرگان دیگر را به پوزش خواهی نزد رستم فرستاد و گودرز و بزرگان رستم را خشنود ساختند و به نزد شاه بازآوردند:

چو درشد ز در شاه بر پای خاست
چو آزرده گشتی تو ای پیلتن

 

بسی پوزش اندر گذشته بخواست
پشیمان شدم خاکم اندر دهن

آن گاه رستم با صد هزار سپاه رهسپار دژ سپید گشت و در آن جا برای این که سهراب را بشناسد جامه‌ای ترکوار پوشید و به دژ سپید شد و سهراب را با ژنده رزم و هومان و بارمان در بزم دید امّا ژنده رزم برای کاری بیرون آمد و رستم را در تیرگی دید و نام و نشان وی را پرسید ولی رستم او را کشت و به سپاه خود بازآمد و با کشته شدن ژنده رزم سهراب دیگر کسی که رستم را بشناسد نداشت جز هجیر. روز دیگر سهراب نیز سپاه‌ایران را نگریستن گرفت و از هجیر نشان سراپرده‌ی رستم را پرسید:

بپرسید کان سبز پرده سرای
یکی تخت پر مایه ‌اندر میان
بر او بر نشسته‌ یکی پهلوان
ز هر کس که بر پای پیشش برست
یکی باره پیشش به بالای اوی
بسی پیل و برگستوان دار پیش
نه مردست ز ایران به بالای اوی
درفشی پدید اژدها پیکرست

 

یکی لشگری گشن پیشش به پای
زده پیش او اختر کاویان
ابا فرّ و با سفت و یال گوان
نشسته، به‌یک رش سرش برترست
کمندی فروهشته تا پای او
همی‌جوشد آن مرد بر جای خویش
نبینم همی اسب همتای اوی
بر آن نیزه بر، شیر زرّین سرست

امّا هجیر رستم را به سهراب نشناساند و به دروغ گفت که او پهلوانی چینی است که نام او را نمی‌داند.

سهراب که از یافتن پدر ناامید شده بود به لشکر کاوس تاخت و تا سراپرده‌ی شاهی پیش رفت و کاوس بیم زده و نگران رستم را به‌یاری خواند و رستم به رویارویی با سهراب شتافت و از وی خواست تا به نبرد تن به تن بپردازند. سهراب که پهلوانی پیر را در برابر خود می‌دید، پیری پهلوان را بر وی خرده گرفت ولی رستم پاسخ داد که:

به پیری بسی دیدم آوردگاه
تبه شد بسی دیو در جنگ من

 

بسی بر زمین پست کردم سپاه
ندیدم بدان سو که بودم، شکن

سهراب که نشانی‌های پدر را در پهلوان پیر می‌یافت او را پاسخ آورد که:

من ایدون گمانم که تو رستمی
چنین داد پاسخ که رستم نیم
که او پهلوانست و من کهترم

 

گر از تخمه‌ی نامور نیرمی
هم از تخمه‌ی سام نیرم نیم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم

و آن گاه به نبردی سخت پرداختند؛

همی‌گفت رستم که هرگز نهنگ
مرا خوار شد شد جنگ دیو سپید

 

ندیدم که‌اید بدین سان به جنگ
ز مردی شد امروز دل ناامید

پس با تیر و کمان به پیکار پرداختند و چون هیچ کس پیروزی نیافت، دو پهلوان کمربند یکدیگر را چاره کردند که آن هم بیفایده بود، بنابراین یکدیگر را رها کردند و هر یک به سپاه دشمن تاختند و گروهی را بکشتند ولی سرانجام بر آن نهادند که روز دیگر با هم به نبرد پردازند.

روز دیگر رستم و سهراب به آوردگاه رفتند و سهراب مهربانانه کوشید تا رستم را بشناسد ولی سودمند نیامد و دو پهلوان به کشتی گرفتن پرداختند، سهراب رستم را بر زمین کوبید و بر سینه‌ی وی نشست و خواست سرش را از تن جدا سازد که رستم به نیرنگ دست یازید و سهراب را گفت که‌ آیین ایرانیان چنین است که:

کسی کو به کشتی نبرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین
گرش بار دیگر به زیر آورد

 

سر مهتری زیر گرد آورد
نبرد سرش، گرچه باشد به کین
ز افگندنش نام شیر آورد

و بدین چاره از دست سهراب رهایی یافت و از خداوند:

همی‌خواست پیروزی و دستگاه

 

نبود آگه از بخشش هور و ماه

(در بعضی از نسخه‌های شاهنامه آمده است که رستم از آغاز کار بسیار نیرومند بود آن چنان که چون بر سنگ می‌شد پایش در آن فرو می‌رفت و از این نیروی فراوان در رنج بود بنابراین از کردگار جهان خواست تا بخشی از نیروی او را بستاند امّا پس از رویارویی با سهراب و شکست یافتن از وی در کشتی، بار دیگر از خداوند خواست تا زور بازوی وی را بازگرداند و یزدان درخواست او را برآورده ساخت.)

رستم به نبردگاه بازگشت و با سهراب درآویخت و این بار در کشتی سهراب را بر زمین کوبید و:

سبک تیغ تیز از میان برکشید

 

بر پور بیدار دل بردرید

و سهراب با او از پدر خود و کین خواهی وی سخن گفت:

ازین نامداران گردنکشان
که سهراب کشته است و افکنده خوار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت

 

کسی هم برد سوی رستم نشان
ترا خواست کردن همی‌خواستار
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

و از سهراب پرسید:

که اکنون چه داری ز رستم نشان

 

که کم باد نامش ز گردنکشان

و سهراب، مهره‌ای را که تهمینه بر بازوی وی بسته بود و یادگار رستم بود به وی نشان داد و رستم خروشان و شکسته دل فریاد برآورد:

که رستم منم کم مماناد نام

 

نشیناد بر ماتمم زال سام

رستم، زاری کنان در کنار سهراب بود که سواران ایرانی برای دریافت علّت باز نیامدن رستم به میدانگاه رفتند و اسب رستم را بی‌سوار یافتند و گمان بردند که رستم کشته شده است، پس بازگشتند و کاوس را آگاه ساختند و او را فرمان داد تا سواری به میدان تازد و دریابد که چه اتّفاقی افتاده است. امّا رستم خود بر اسب نشست و به سپاه ‌ایران بازآمد و کار شگفت خود را با ایرانیان بازگفت و از آنان خواست تا با ترکان نبرد نکنند و خود به نزد سهراب بازگشت و در حالی که طوس و گودرز و گستهم و دلاوران دیگر ایرانی به همدردی با وی پرداخته بودند:

یکی دشنه بگرفت رستم به دست
بزرگان بدو اندر آویختند
پیاده شد از اسب رستم چو باد

 

که از تن ببرد سر خویش پست
ز مژگان همی‌خون فرو ریختند
به جای کله خاک بر سر نهاد

رستم، بر سهراب دیبای خسروان کشید و او را به سراپرده‌ی خود برد و سراپرده و تخت سهراب را به آتش کشید و:

همه پهلوانان کاوس شاه
زبان بزرگان پر از پند بود

 

نشستند بر خاک با او به راه
تهمتن به درد از جگر بند بود

و پهلوان پیر به زابلستان بازگشت:

به رستم بر آن حال چندی گذشت

 

به گرد دلش شادمانی نگشت

(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، صص423 تا 428)