شاهنامه

عنوان خاص حماسه‌ی ملّی ایران، به زبان فارسی و منظوم در بحر متقارب، متعلّق به اواخر قرن 4هـ. ق و شامل روایات اساطیری و پهلوانی و تاریخی ایران از عهد کیومرث تا پایان روزگار یزدگرد سوم ساسانی، اثر ابوالقاسم فردوسی، شاعر نامدار ایران. شاهنامه پر مایه‌ترین دفتر شعر فارسی و مهمترین سند عظمت و فصاحت[1] این زبان است. و داستان‌های ملّی  و مآثر تاریخی قوم ایرانی در آن به بهترین وجه نموده شده است. شیوه‌ی بیان آن ساده و روشن است؛ از استعمال لغات عربی ابا[2]ئی ندارد، امّا در این کار مصرّ و افراط کار نیست، و در غالب موارد، سخن را کوتاه می‌گوید، و از پیرایه سازی و عبارت پردازی اجتناب می‌کند.

نگارگري‌هاي شاهنامه؛ موزه سيار ايران در سطح جهان

مأخذ عمده ی شاهنامه‌ی فردوسی ظاهراً شاهنامه‌ی منثور ابومنصوری بوده است، که قسمتی از مقدّمه‌ی آن هنوز باقی است، و اصل آن ظاهراً به سبب تداول و رواج فوق العاده‌ی منظومه‌ی فردوسی از بین رفته است. داستان‌هایی را که در این کتاب بوده است فردوسی با نهایت دقّت به نظم درآورده و سعی داشته است چیزی از اصل آن‌ها نکاهد. این داستان‌ها عبارت از شرح جنگ‌های ایرانیان با اقوام تورانی بوده است، که رستم قهرمان آن‌هاست. گذشته از این داستان‌ها، مطالبی در باب تاریخ ساسانیان در شاهنامه آمده است که چیزی بین تاریخ و افسانه است. شاهنامه‌ی ابومنصوری، که مأخذ اصلی شاهنامه‌ی فردوسی است، به امر ابومنصور طوسی، والی طوس و سپهسالار خراسان، به دستیاری چهار تن از زردشتی‌های خراسان و سیستان – تحت نظارت وزیر وی، ابومنصور معمری (ma‘mari) تدوین شده است (346هـق)، و ظاهراً مبتنی بوده است بر مجموعه‌ای از روایات خدای نامه و کتب دیگر، مثل ایاتکار زریران، کارنامه‌ی اردشیر بابکان، و داستان بهران چوبین؛ و به هر حال، قسمت عمده‌ی مآخذ آن – که در شاهنامه‌ی فردوسی نیز منعکس شده است – متعلّق به روایات مربوط به اواخر عهد ساسانی بوده است. قسمت اساطیر شاهنامه البته بیشتر بر عناصر مختلف آریایی (مخصوصاً اوستایی) مبتنی است. عناصر بابلی (مثلاً در داستان کیکاوس)، یونانی (مثلاً داستان اسکندر)، و یهودی (مثلاً آن چه در داستان جمشید از حکایات سلیمان اخذ شده است) نیز در آن تأثیری داشته است، و قسمت تاریخی آن نیز، که عبارت از تاریخ ساسانیان است، از تأثیر عناصر اساطیری (مخصوصاً در قسمت جنگ‌های اردشیر) و عناصر افسانه‌ای (مثل قصّه‌های بهرام چوبین و مبادی احوال بزرجمهر) نیز خالی نمانده است. شاهنامه‌ی فردوسی – همچنین قسمتی از آن که عبارت از تمام گفته‌های دقیقی است، «ز گشتاسب[3] و ارجاسب بیتی هزار» بیش نیست – نظم نسبتاً دقیقی از شاهنامه‌ی ابومنصوری بوده است، و قدرت و عظمت بیان شاعرانه‌ی آن، اصل کتاب را – که شاید غرر اخبار ملوک الفرس ثعالبی نیز نمونه‌ای از آن باشد – به کلّی در عقده‌ی فراموشی افکنده است.

شاهنامه، که نسخه‌ی نهایی آن در سال 400هـ. ق به پایان رسیده است، نظمش بنا بر مشهور 25، 35، یا 35 سال (365؟-400هـ. ق) طول کشیده است. آن چه محقق است این است که فردوسی برای نظم کتاب نه از روی ترتیبی که اکنون در توالی داستان‌ها هست کار کرده، نه این که بدون وقفه مشغول نظم و تصنیف آن بوده است؛و به هر حال، کاری قریب به اتمام بوده است که آن را به سلطان محمود غزنوی اهدا کرده است. شاهنامه، بنا بر مشهور و به حکم بعضی شواهد و قرائن، در اصل شامل 60000 بیت بوده است، و ظاهراً چند بار تحریر شده، ولیکن اکنون در هیچ یک از نسخ معتبر آن تعداد ابیات به شصت هزار نمی‌رسد. شاهنامه در طبقات مختلف ایرانی، از امرا و سلاطین و حتّی طبقات پایین (مثل معرکه گیرها و قصّه خوانان) شهرت و قبول تام یافت؛ به روایت چهارمقاله، علاءالدین غوری در فتح غزنین، و به قول تاریخ گزیده، طغرل ابن ارسلان سلجوقی در هنگام جنگی که منجر به هلاک او شد، ابیات شاهنامه می‌خوانده‌اند. همین شهرت و قبول شاهنامه در طبقات مختلف سبب پیدایش شاهنامه‌خوانی و شاهنامه‌خوانان شد، و ظاهراً همین شاهنامه‌خوانان، که ذکر بعضی از آن‌ها مخصوصاً در عهد تیموری و صفوی در تذکره‌ها آمده است، اساس نسخه‌ی بایسنقری شاهنامه را بوجود آوردند، و حکایات و ابیات الحاقی شاهنامه نیز بی‌شک ساخته‌ی همین شاهنامه‌خوانان بوده است. به سبب همین شهرت و قبول شاهنامه بوده است که از قدیم تلخیص‌ها و منتخبات متعدد از آن فراهم شده است.

بعضی منظومه‌های تاریخی نیز، که بعد از فردوسی به بحر متقارب و به تقلید شاهنامه سروده شده است، به همین نام شاهنامه یا شهنامه معروف شده است. از آن جمله است شاهنامه‌ی قاسمی و شاهنامه‌ی نادری. تقلیدهای متعدد از شاهنامه شده است که قدیم‌ترین آن‌ها گرشاسپنامه‌ی اسدی است.



[1] 1- (مص ل) روان بودن سخن. 2- (اِمص) روانی کلام، تیز زبانی، زبان آوری.

[2] 1- (مص ل) سر باز زدن، سر پیچیدن از. 2- (اِمص) سرکشی، نافرمانی، سرپیچی. 3- نخوت، تکبّر.

(غلامحسین مصاحب (1383)، ج2، بخش اوّل (ش-ل)، صص 1445 و 1446)