ارجاسپ Arĵâsp

شاه توران و چین که از فرزندان تور بود. چون گشتاسپ بر تخت پادشاهی ایران نشست همه‌ی شاهان بدو باج پرداختند مگر ارجاشپ توران خدای، که دیوان از او فرمان می‌برند و از شاهان ایران باج می‌گرفت. جاه ارجاسپ حتّی از افراسیاب پیشی داشت و بدین جهت همه از وی می‌هراسیدند. زرتشت پیامبر از گشتاسب خواست که به ارجاسپ (شاه چین) باژ ندهد امّا نرّه دیوی که در دربار گشتاسپ بود از این درخواست زرتشت آگاه شد و ارجاسپ را با خبر ساخت که گشاسپ را اندیشه‌ی نبرد با اوست. ارجاسپ نگران شد و نامه‌ای به گشتاسپ نوشت و از وی خواست تا زرتشت را از درگاه خود براند وگرنه نبرد با وی را آماده باشد. (به رغم آن که ارجاسپ با دیوان سر و کار دارد نامه‌ای را که به گشتاسپ می‌نویسد با نام خدای جهان آغاز می‌کند) و نامه‌ی خود را بوسیله‌ی «بیدرفش» و «نامخواست» به نزد گشتاسپ می‌فرستد. امّا زریر و اسفندیار از گشتاسپ خواستند تا پاسخی شایسته به ارجاسپ دهد. پس ایرانیان نامه‌ای بیم انگیز به ارجاسپ نوشتند و آن را به خواری در برابر فرستادگان ارجاسپ افکندند و ایشان را گسیل داشتند. ارجاسپ چون نامه‌ی گشتاسپ را خواند با اندریمان و کهرم برادران خود و سیصد هزار سپاهی به ایران رونهاد و در راه همه جا را غارت کرد و سوخت و درختان را از بن برافگند و با سپاه ایران روبرو گشت و نبردی سخت درگرفت و در مدّت دو هفته نبرد، بسیاری از شاهزادگان و دلاوران ایرانی و تورانی، زریر، سپهدار ایران را کشت و سلاح و جامه و درفش او را برگرفت و به نزد ارجاسپ برد امّا اسفندیار و بستور، بیدرفش را کشتند و ساز و برگ زریر را باز ستدند و بسیاری از سپاه ارجاسپ را نابود کردند و سرانجام ارجاسپ که تاب ایستادگی نداشت روی به گریز نهاد و ترکان و یاران وی پوزش خواهان به نزد اسفندیار رفتند و به دین بهی درآمدند.

روزگاری بر این برآمد و ارجاسپ که از دربند بودن اسفندیار و رفتن گشتاسپ به زابلستان آگاه شده بود و می‌دانست که در بلخ جز لهراسپ (پدر گشتاسپ) و اندکی سپاه، کسی نیست به بلخ تاخت و کهرم برادر وی، بلخ را گرفت و آتشکده‌ها را ویران ساخت و لهراسپ در نبرد با تورانیان کشته آمد. گشتاسپ به نبرد با ارجاسپ رونهاد امّا پیروزی با ارجاسپ بود و گشتاسپ به کوهی در دو منزلی بلخ گریخت و ارجاسپ و سپاهش، شاه ایران را در حصار گرفتند و گشتاسپ، اسفندیار را از بند رهانید و به یاری خود فراخواند و ارجاسپ که از آمدن اسفندیار به یاری پدر آگاه شد و نبرد با وی را بی‌فایده دید سپاه خود را رها کرد و گریخت و سپاه وی به زنهار اسفندیار آمدند. گشتاسپ ار اسفندیار خواست تا برای رهانیدن خواهران که در دومین نبرد اسیر ارجاسپ شده بودند به رویین دژ که پایگاه ارجاسپ بود رونهد و اسفندیار در جامه‌ی بازرگانان به رویین دژ رفت و به نیرنگ به درون دژ راه یافت و شب هنگام با ارجاسپ در دژ به پیکار پرداخت و پس از نبردی سخت:

به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست               ندیدند بر تنش جایی درست

ز پای اندر آمد تن پیلوار                                جدا کردش از تن، سر، اسفندیار

پس اسفندیار، ایوان ارجاسپ را ویران ساخت و چون سپاه ارجاسپ به دژ بازآمدند اسفندیار سر ارجاسپ را در میان آنان افکند و آن گاه فرزندان ارجاسپ را به دار آویخت و گنج‌های ارجاسپ را برگرفت و بر سپاه خود بخش کرد و به گشتاسپ هدیه برد و مادر و دو خواهر و دو دختر ارجاسپ را با خود به اسیری به ایران آورد.

(رستگار فسایی (1369)، جلد اوّل (آ-س)، صص 30 تا 32)