و قصه‌ی جرجیس هم از عجایب‌هاست. او نیز به روزگار ملوک طوایف بود، و ز پس عیسی بن مریم بود.

و آن جرجیس مردی بود مسلمان، پارسا، و هم به دین عیسی بود، و ز اهل فلسطین بود، و دین از حواریان عیسی آموخته بود. و این جرجیس بازرگانی کردی، و شهر به شهر همی‌رفتی، و هر چه سود کردی به درویشان دادی و باز سرمایه خویش باز آمدی[1]. گفتی اگر از بهر صدقه نیستی من این بازرگانی و خواسته نخواهیمی.

و به زمین موصل ملکی بود نام دادیانه،[2] و ز جبّاران بود، و ملکت موصل و شام همه او را بود، و بت پرست بود، و بتی داشت نام او افلون بود، و مردمان همه بت پرست بودند. گروهی مسلمان بودند بر دین عیسی.

و این جرجیس و یاران همه سخت غمناک بودند از بهر آن که مسلمانی آشکارا نمی‌توانستند داشتن، و کسی همی‌جستند که اندر زینهار او شدند[3] تا کسی ایشان را چیزی نگوید پس جرجیس با یاران سوی این ملک دادیانه آمد. و بدان روزگار خبر به ملک برداشته بودند که اندر پادشایی تو کس‌ها اند که بت نمی‌پرستند. و این ملک با حشم خویش از شهر بیرون رفته بود، و این بت افلون را بیرون آورده بود، و آتشی بلند کرده بود، و هر کسی که اندران شهر آمدی این بت افلون را سجده بایستی کردن. هر کی آن بت را سجده نکردی او را بداتش[4] بسوختی.

پس کاروانی همی‌آمد و جرجیس بدان کاروان اندر بود. چون نگاه کردند آن حال بدیدند. جرجیس گفت من باری این بت را سجده نکنم، و فراز روم و این ملک به خدای باز خوانم، تا به خدای بگرود، و بندگان خدای را سجده‌ی بت نفرماید. و گر مرا بکشد من به بهشت روم دوستر دارم که بداخر مرا بباید[5] مردن.

پس این تدبیر بکرد، و آن خواست‌ها که مرین ملک [را][6] آورده بود همه به یاران خویش قسمت کرد، و خود پیش آمد و ملک خشم آلود بود، و جرجیس پیش او بیستاد، و ملک خشم آلوده گفت تو کیستی و چه خواهی؟ گفت من بنده‌ی خدایم، بیامدم تا تو را بگویم که تا از بندگان خدای چه خواهی که ایشان را همی عذاب کنی؟ و تو ضعیف‌ترین خلقی و تو را او آفریدست، و همی‌فرمایی که چیزی را سجده کنید که نه اندرو نفع است و نه ضرّ. ملک گفت تو از کجایی و کیستی؟ جرجیس گفت من بنده‌‌ی خدایم، و پسر بنده‌ی خدایم، وز حدّ شام‌ام، و نام من جرجیس است. آمدم که تو را به خدای خوانم، و نصیحت کنم. ملک گفت اگر چنین است که تو همی‌گویی بایدی که کار تو ازین بهتر استی و این مردمان که بت همی‌پرستند همه توانگراند. اینک فلان بنده‌ی این بت است، او را چندین خواسته است، و پنج شش تن را نام برد. یکی طریسان[7] نام بود، و یکی فیفون،[8] و وسدیگر ساییم.[9] گفت بنده‌ی خدای چنان باید که ایشان‌اند، که هر کسی را از ایشان صد هزار دینار است. و خدای تو را چه دادست، تا بدانیم و زین دست باز داریم، و دین تو گیریم. جرجیس گفت نگر تا به خواسته فریفته نشوی که خواسته‌ی این جهان چیز نیست. مرا پیغامبران‌اند، که مرده زنده کند [چون] عیسی بن مریم، و ایشان را فلق البحر بود چون موسی بن عمران که خدای با او سخن گفت، همچنین باشد نه چنان که تو همی‌گویی. ملک گفت[10] این سخن که تو همی‌گویی دروغ است، و اندر جهان چنین خلق نباشد و گر هست زین یکی را بیار. جرجیس گفت تو ایشان را نا بینی بدین جهان و نه بدان جهان،مگر دین ایشان بپذیری. ملک گفت این حجّت درست نیست. حجّت من ظاهر است، اگر حجّتی آری که من آن را فرا بینم، و گر نی تو را عذاب کنم ازین همه سخت‌تر. گفت حجّت یکی سپس یک خدای است.[11]

پس ملک بفرمود تا چوبی به زمین فرو بردند، و جرجیس را برهنه کردند و بدان چوب بربستند، و شانهای آهنین بیاوردند و او را بدان شانهای بزدند تا هر چه بر اندام او گوشت بود و پوست همه بدان شانهای فروآورند، گفتند مگر بمیرد. و جرجیس خود نمرد. پس میخ آهنین بدآتش صرخ کردند[12] و به سرش فرو بردند، هم نمرد. پس جرجیس را گفت زین عذاب‌ها درد نیابی؟ گفت آن خدای که مرا سوی تو فرستاد درد این عذاب از من برداشت.

پس ملک بفرمود تا او را به زندان کردند و به روی بخوابانیدند و دست‌ها و پای‌های او به چهار میخ آهنین بدوختند، و به زندان سنگی بود به مقدار صد من بر پشت او نهادند. و اندرین عذاب که صفت کردیم جرجیس را به زندان کردند، و آن روز تا شب اندرین عذاب تسبیح همی‌کرد. چون شب اندر آمد خدای عزّ و جلّ فریشته‌ای را سوی جرجیس فرستاد، گفت هیچ غم مدار که این دشمن تو را سه بار بکشد، و من تو را زنده کنم و بار چهارم برهانم. آن فریشته آن سنگ از پشت جرجیس برداشت، و دست و پایش بگشاد، و درست کردش، وز زندان بیرون آورد. دیگر روز بامداد ملک نگاه کرد جرجیس پیش او ایستاده بود. ملک گفت تو را کی از زندان بیرون آورد و بدین خانه کی آورد؟ گفت آن خدای که مرا و تو را بیافرید.

پس ملک وزیر خویش را گفت این چه باید کردن؟ گفتند این جادویست، این را همی جادوی باید که مقهور کند. چهل مرد جادوی بیاوردند، و پیش ملک زمین بشوریدند[13] و گندم بکشتند، و اندر ساعت برست، و سبز گشت، و خوشه برآورد، و زرد گشت، و بدرودند، و آس کردند، و نان کردند، هم اندر ساعت. پس ملک ایشان را گفت چنان خواهیم که این جرجیس را در ساعت سگی گردانید. پس این جادوان قدحی بیاوردند، و پر آب کردند، و بدو اندر دمیدند، و مر جرجیس را دادند تا بخورد. جرجیس آن را بستد و گفت بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. لا یضرّ مع أسمه داءٌ فی الارض. بسم اللّه افتتحت، و علی اللّه توکلت، اللّه اللّه ربی لا اشرک به شیئا. و بدان قدح اندر دمید افسون کرده، و بخورد،[14] هیچ گزند نکرد او را ازان. جادوی‌گان گفتند ایّه الملک این کار به جادوی نیست[15].

پس یکی ازان سرهنگان ملک گفت، اگر این کار به جادوی بودی او مرده زنده نتوانستی کردن. ملک گفت که را زنده کرده است؟ آن سرهنگ گفت به محلّت ما گند پیریست[16] و او را یکی گاو بود که او را و فرزندان او معیشه[17] ازان گاو بود. پس آن گاو بمرد و گند پیر از غم آن همی‌گریست، و آن گاو همه خورده بودند مگر سرش مانده بود. جرجیس عصای خویش مر آن گند پیر را داد و گفت برو آن استخوان‌های او گرد کن، و چادری برو پوش، و این عصای من برو نه. آن گند پیر بشد، و همچنان بکرد، و آن گاو زنده گشت به فرمان خدای عزّ و جلّ. و آن روز که آن گاو زنده گشت چهار هزار مرد به خدای جرجیس ایمان آوردند. پس ملک بفرمود تا آن چهار هزار مرد بیاوردند، و همه را به عذاب بکشت. جرجیس را گفت بگو اگر خدای تو را حق است[18] تا دست من از بندگان خویش کوتاه کند. جرجیس گفت ایشان اندر بهشت‌اند و ایشان را بدین جهان حاجت نیست.

پس ملک همی نان خورد و چهار تن از وزیران باو بودند هر کسی بر کرسی نشسته بودند، جرجیس را گفتند اگر خدای تو حق است بگو این کرسی‌های ما بدان درخت باز برد که خود این ازان درخت است، و میوه پدیدار آرد تا ما از آن درخت بخوریم. جرجیس گفت این بر خدای من آسانست. دعا کرد هم اندر ساعت آن کرسی‌ها بدان درخت باز شدند، و برگ بیرون آوردند و به بار آمدند، و ایشان ازان میوه بخوردند و هم نگرویدند.

پس یکی ازان وزیران گفت اگر ملک این این را به من دهد چنان کشم که هرگز زنده نشود. ملک گفت نباید که من این را عذابی دیگر کنم.

پس ملک بفرمود تا جزّاری بیاوردند و جرجیس را اندام اندام کردند، و آن گاه هر اندامی به هفت پاره کردند، وانگه پاره پاره بداتش همی‌سوختند تا خاک گشت. پس چون شب آمد خدای عزّ و جلّ جرجیس را زنده گردانید چون ملک از خواب بامداد بیدار گشت جرجیس را دید پیش او ایستاده، او را عجب آمد.

پس وزیر دیگر ملک را گفت او را به من ده تا بکشم چنان که هرگز زنده نباشد. پس این وزیر بفرمود تا صورتی بکردند از روی بر مثال اسبی میان تهی آن،بفرمود تا میان آن صورت پر از نفت کردند و جرجیس را اندر میان صورت کردند، و گوگرد بیاوردند و بدان صورت اندودند، از بیرون، و آتش بدان صورت اندر بستند و همی‌سوختند تا جرجیس چون آبی گشت. خدای عزّ و جلّ میکائیل را علیه السلام بفرستاد، تا آن صورت برگرفت و بر زمین زد، و بانگی ازان بیامد چنان که ملک و خلق آن شهر بشنیدند، و بی‌هوش گردیدند.

پس خدای تعالی جرجیس را زنده گردانید به قدرت خویش. چون ملک بهش آمد جرجیس را دید پیش او ایستاده. پس ملک او را بفرستاد به خانه‌ی گند پیری که او را هیچ طعام نبود تا از گرسنگی بمیرد. پس آن گند پیر همی‌گریست. جرجیس گفت یا مادر چرا می‌گری. گفت از گرسنگی همی‌گریم. پس جرجیس دعا کرد تا درختی برآمد سبز، و بار برآورد، و زان همی‌خوردند. پس دیگر روز بدان محلّت ملک بگذشت آن درخت سبز دید به بار آمده. گفت این آن جادو کردست.

پس وزیر دیگر گفت این جرجیس را به من ده تا من او را بکشم. پس جرجیس را بفرمود تا به زمین بدوختند و گردون‌ها بیاوردند و هر چه بدان شهر کارد و شمشیر بود بدان گردون‌ها بربست، و آن هنگام جرجیس را بدان عذاب کردند تا همه اندام‌های او لخت لخت گشت. پس آن پارهای اندام جرجیس همه گرد کردند و به شیرخانه بردند و ملک را چهار شیر مردم خوار بود، آن گوشت پیش ایشان بیفکندند، ایشان آن را ببوئیدند و نخوردند.

آن روز نیز به سر آمد بر جرجیس. چون شب اندر آمد خدای او را زنده گردانید، بیامد و پیش ملک بایستاد. گفت یا جرجیس من از کار تو بستوه آمدم، با من یکی شرط بکن، بیای و این بت افلون را سجده کن تا من به خدای تو بگروم. جرجیس گفت روا باشد. جرجیس خواست تا علامتی بنماید ملک را. ملک جرجیس را پنهان به خانه‌ی خویش برد تا مردمان ندانند که او را آشتی کردست. جرجیس آن شب نماز همی‌کرد و تورات و انجیل همی‌خواند. آن زن که ملک به خانه داشت آواز جرجیس را بشنید و مسلمان شد.

پس دیگر روز خبر به شهر افتاد که ملک جرجیس را بخواسته بفریفت، و جرجیس بتان را همی سجده کند؛ و خلق روی به نظاره نهادند. و آن گند پیر که جرجیس به خانه آورده بود پسری بود او را مبتلا، چشم و دست و پای نداشت. گند پیر آن روز آن پسر را برگرفت و پیش جرجیس آورد، گفت مرا وعده کرده بودی که پسر تو را دعا کنم. جرجیس دعا کرد. اندام‌های آن پسر درست گشت، وز کتف مادر فرو آمد و پیش جرجیس همی‌دوید.

پس جرجیس برفت و آهنگ بتخانه کرد. چون از در بتخانه اندر شد، آن بتان را گفت بیایید و مرا سجده کنید، آن بتان همه بروی زمین افتادند، وزان بت افلون طراکی برآمد، و زمین باز شد، و آن بتان همه به زیر زمین فرو شدند. گروهی گویندجرجیس آن پسر گند پیر بخواند، گفت بدان بتخانه اندر شو، و آن بتان را پیش من خوان. آن پسر همچنان کرد. آن بتان پیش جرجیس آمدند، و جرجیس پای بر زمین زد، و آن بتان به زیر زمین فرو شدند، و ابلیس از میان ایشان بیرون آمد و آنجا بیستاد. جرجیس گفت یا ملعون چه خواهی ازین بندگان خدای؟ ابلیس گفت یا جرجیس من چنان خواهم که همه بندگان خدای را هلاک کنم، و یک تن از فرزندان آدم به دوزخ برم دوست[19] دارم از ملک این جهان.

پس این زن ملک که مسلمان شده بود بیامد و گفت یا ملک چندین عبرت که تو دیدی و مسلمان نشدی، این دل تو دلی سیاه است. پس ملک بفرمود تا آن زن او را بیاوردند و بدان شانها گوشت و پوست او همه فروآوردند. آن زن جرجیس را گفت دعا کن تا خدای عزّ و جلّ این عذاب بر من آسان کند. جرجیس گفت تو را به دعای من حاجت نیست، خدای عزّ و جلّ این خود بر تو آسان کند.

پس جرجیس نومید گشت ازان ملک، گفت یا رب این مرد همی مسلمان نشود و مرا چندین بار بکشت و عذاب کرد، تو به فضل خویش آن از من بگردانیدی، و باز زنده کردی مرا. یا رب تو ایشان را همه هلاک کن. خدای عزّو جلّ قضا چنان کرد که یک نیمه شهر هوای آن ملک خواستند و یک نیمه هوای جرجیس خواستند. پس آتشی بیامد از هوا و بدین نیمه‌ی کافران اندر افتاد، و ایشان بسوختند همه، و آن دیگر نیمه که بر دین جرجیس بودند شمشیر اندر نهادند تا همه کافران کشته شدند.

و این قصه که یاد کردیم عجیب‌ترین همه قصه‌هاست که بودست وز قدرت ایزد تعالی عجب نیست.

[ترجمه تفسیر طبری (فراهم آمده در زمان سلطنت منصور بن نوح سامانی 350 تا 365هجری)، به تصحیح و اهتمام حبیب یغمائی، مجلد سوم از هفت مجلّد، تهران، چاپخانه‌ی دولتی ایران، 1339 شمسی، صص 695 تا 704]



[1] و باز سرمایه‌ی خویش باز شدی. (خ) – نسخ دیگر مطابق است با متن.

[2] موصل اندر ملکی بود نام او دادیانه. (خ. صو. نا) – تاریخ طبری «داذانه»

[3] به زینهار او اندر شوند. (خ)

[4] بدان آتش. (خ. صو)

[5] که آخر مرا بباید مردن، باری شهید باشم دوستر دارم. (خ) – که هم مرا بباید مردن، و باری این ملک مرا بی‌داد بکشد شهید باشم دوستر دارم از آن که به مرگ بمیرم. (نا)

[6] نسخ دیگر.

[7] طویسان. (نا) – طریسان. (خ. صو)

[8] قیفون. (صو) – فیقون. (نا) – فیفون (خ)

[9] سایم. (خ) – ساتیم. (نا)

[10] زنده کردند چون عیسی بن مریم و ایشان را فلق البحر بود چون موسی بن عمران که خدای با او سخن گفت. و همچنین پیغامبران بسیار را نام برد، و همچنین ابراهیم را برداد که آتش بر او سرد گشت و چون اسحق با اسماعیل که قربانش را فدا فرستاد. بنده‌ی خدای چنین باشد نه چنان که تو همی‌گویی. ملک گفت. (نا) – چون عیسی و چون موسی که مر او را فلق البحر بود و ابراهیم که آتش برو سرد گشت و اسماعیل که او را از قربان فدا فرستاد. ملک گفت. (خ)

[11] گفت پرستش من و حجّت من یک خدای است (؟) (خ) – گفت حجّت من پرستش یک خدای است. (نا) – گفت یکی سپس یکی خدای است (؟) (صو)

[12] بر آتش سرخ کردند. (صو) – به آتش سرخ کردند. (نا) – پس میخ‌های آهنین بآتش بتافتند. (خ)

[13] پس چهل مرد جادو را بیاوردند و بفرمودند تا پیش ملک جادوی کردند، گاوی را بیاوردند و پیش ملک زمی بشوریدند. (نا)

[14] و بدان قدح افسون کرده اندر دمید و بخورد. (نا) – و بدان قدح اندر دمید و بخورد. (خ)

[15] پس آن جادوان گفتند ایها الملک این کار جادوی ما نیست. (خ) – جادوان گفتند ایها الملک این کار به جادوی نیست. (صو)

[16] یکی گند پیرست. (خ. نا)

[17] او را معیشت. (صو. نا)

[18] اگر خدای تو حق است. (خ. نا. صو)

[19] دوستر. (نا)