تحلیلی موجز بر عنصر تراژدی در سوگنامهی رستم و سهراب
زیبایی و عظمت شاهنامه بیش از آن است که به آن بپردازیم و در این مختصر از آن همه سخنی گفته، دریایی را در جویی ریزیم. تنها میتوان از آن همه نمونهای آورده، از خروار مشتی ارائه نمود. یکی از زیباترین فرازهای این رزمنامهی بزرگ «غمنامهی رستم و سهراب» است که به تلخیص در متن میآوریم. این داستان چهارچوبی سهل و آسان دارد؛ شاعر پیش از پرداختن به اصل داستان پرده از راز حماسهی خویش برمیدارد و از همان اوّل ما را در جریان تراژدی خویش میگذارد ...از همان آغاز خواننده درمییابد که سهراب به دست رستم کشته میشود ... و این غمنامهی سترگ داستانی است که اشک به دیدگان جاری میکند:
یکی داستان است پر آب چشم
دل نازک از رستم آید به خشم
چرا چنین است؟ زیرا زمانه سر ناسازگاری با هر چیز نو دارد و تندباد حادثات تنها میوهی نارسیده و جوان را از شاخ برگرفته بر خاک میافکند ... آن گاه شاعر از رازهای ماورای این جهان و راز مرگ سخن میگوید و در برابر این راز سر به مهر جز تسلیم چارهای برای هیچکس مقدّر نمیبیند ... داستان این گونه آغاز میشود که روزی رستم احساس اندوه کرده ساز نخجیر میکند و سوی مرز توران روی مینهد. آن جا در برابر دشتی نخجیر رخش بادپا را که چونان شیری دژآگاه میغرّد و میتازد به مهمیز میکشد و نره گوری را به تیر میزند و پس از خوردن آسوده میخسبد. سواران ترک ناآگاه از وجود رستم پیِ رخش را یافته و با دادن تلفاتی چند چرمهی جنگی را به بند میکشند و با خود به شهر میبرند. رستم از خواب برمیخیزد، اندوهگین و حیرت زده رخش را نمییابد و زین بر پشت رو به سوی شهر سمنگان مینهد ... نزدیک شهر شاه سمنگان خبر یافته و به پیشوازش میآیند؛ ... رستم پیاده امّا پر جلال نزدیک میشود. سیمایش بارقهی نیکان و برجستگان را دارد، مردم شهر به تماشای او ازدحام کردهاند و از همان آغاز مشهود است که میزبانان با چه اعجابی در این میهمان گرامی و بزرگوار خود میاندیشند:
همی گفت هر کس که این رستمست
و یا آفتاب سپیده دم است؟
شاه رستم را پذیره میشود. داستان گم شدن اسبش را می شنود و به او قول میدهد که بارهی پرهنر و نامور پهلوان را برایش پیدا کند، آن گاه به خوالیگران فرمان میدهد که خوان بیارایند و رستم را به میهمانی میخواند ... شب فرامیرسد؛ رستم در خوابگاه خویش خفته است که به ناگاه ماهرویی چونان خورشید تابان حجرهی او را پر از لمعهی مهر خویش میکند. این دختر زیبا خرام «تهمینه» دخت شاه سمنگان است که عاشق رستم شده است، امّا رستم که رفتار جوانمردان را دارد از دختر میخواهد تا موبدی پرهنر آمده دختر ار از پادشاه برای او خواستگاری کند. همان شب این کار انجام میشود؛ رستم شبی بیش نزد همسر خویش توقّف نمیکند و مهرهای از بازوی خود برگرفته به تهمینه میدهد و میگوید اگر صاحب دختری شد مهره را بر گیسو و اگر صاحب پسری شد بر بازوی او ببندد و صبح بدرود کرده، رخش را که شاه یافته برایش زین میکنند و به سوی سیستان بازمیگردد ... از این تمهید به خوبی مشخّص است که نطفهی تراژدی بسته شده است. پیش از این دیدیم که در آغاز حماسه شاعر به روشنی سخن آخر را اوّل بار باز گفت ... و سخن از کشته شدن سهراب به دست رستم راند.
این تراژدی در پویهی مقدّر خود با هر گامی که به جلو برمیدارد، حتّی آن لحظه که به نظر میرسد سعادتی فرا راه قهرمان داستان نهاده است به همان سرنوشتِ درد بارِ محتوم خود نزدیکتر میشود. این عنصر که جبر مقدّرش نام مینهیم در جای جای شاهنامه مشخّص است و جوهرهی خود را که نقش مایه و مادر رنگ تفکّر فردوسی است به خوبی نمایان کرده است. به طور نمونه از همان آغاز که رستم رو به دشت نهاده و ساز نخجیر کرده است سلسلههای متوالی و حلقات تراژدی یکی در دیگری به هم پیوسته قفل گشته و در این بافت منظّم و سخت هوشیارانه و دقیق متن کلّی حادثه را رنگ میدهند. فرض اینست که گریزی از این حلقات متوالی تقدیر نیست و اگر یکی از این حلقات در جای خویش قرار نگیرند تراژدی رخ نخواهد داد ... امّا این سلسله به گونهی یک جبر علّیتها یکی پشت سر دیگری ظهور خواهند کرد. و اتّفاقاً عنصر اصلی تراژدی نیز در همین پیآمدهای مکرّر نهفته است. درام مکبث نمونهای خوب از تراژدی است. جادوگران در اغاز صحنه هر آن چه را که سرانجام رخ خواهد داد بیان میکنند، امّا حوادث یکی پس از دیگری روی می دهند و مکبث نیروی گریز از آن همه را ندارد. به همین گونه پیشگویی معبد دلفی به اُدیپ شاه گفته است که او پدرش را میکشد و با مادرش ازدواج میکند؛ و ما از آغاز آن چه را که تا سرانجام رخ خواهد داد میدانیم ... میتوان به خود گفت اگر رخش گم نشده بود، اگر تهمینه نزد رستم نیامده بود، اگر هجیر گرفتار سهراب نشده بود و اگر یکی از این حلقات به هم پیوسته رخ نمیداد تراژدی مقدّر واقع نمیشد ... و این سلسلهی به هم پیوستهی حادثات در زندگی همهی ماست که مقدّرات کلّی هستیمان را رقم میزند. حتّی میتوان گامی به جرأت برداشته گفت از آن زمان که غیبگوی معبد دلفی به ادیپ و جادوگران به مکبث و جاماسب فالبین به گشتاسب راز مرگ اسفندیار را گفتند نطفهی تراژدی منعقد گشته است.
نه ماه برمیگذرد و کودکی تابنده چون ماه تابان به جهان میآید که تو گویی چون گَوِ پیلتن رستم دستان است. مادر نامش را سهراب میگذارد، و چون کودک برومند گشته و چهارده ساله میشود هوای پدر میکند و از مادر میخواهد به او بگوید پدرش کیست. مادر سرانجام چارهای جز تمکین ندارد و به او از پدرش رستم سخنها گفته و سفارش میکند که این همه را از افراسیاب دشمن مشترکشان پنهان دارد. امّا سهراب نقشهای دیگر در سر دارد – کمترین پروای افراسیاب ندارد – به مادر می گوید اشکری گرد میآورم و رو به سوی ایران میکنم؛ اینک پدر رستم است و پسر منم چرا گاوس کی بر تخت بنشیند؟ شاه را از تخت فرومیآورم و پدر را به جای او بر اریکهی قدرت مینشانم و بدینسان با لشکری گران رو به سوی ایران مینهد. از این سوی چون افراسیاب خبر مییابد که سهراب لشکری برای جنگ با رستم بسیج کرده است [چه افراسیاب، از نقشه نهانی سهراب که در نظر دارد زستم را به پادشاهی رساند و این که او پسر رستم است خبری ندارد.] سران لشکر خویش و هرمان و بارمان را با دوازده هزار سپاهی گزیده به یاری سهراب میفرستد ... سهراب با لشکریان خویش فاتحانه هر سرزمین را مینوردند و به دژ سپید میرسند فرماندار و سپهبد این دژ هجیر نامدار است و این دژ سقوط ناپذیر یکی از مهمترین قلاع دفاعی ایرانیان است. سهراب نزدیک دژ آمده همآورد میطلبد، هجیر دلاور که در آغاز کار جنگیدن با این کودک را سبک گرفته بر او پوزخند میزند. و به او سخن تند میگوید. امّا در یک جنگ تن به تن سهراب با بن نیزهای او را بر آسمان برده و راست از بالای کوههی زین چون کوهی بر خاکش میفکند و راحت فرود آمده قصد بریدن سرش را میکند. هجیر زنهار میخواهد و اسیر میشود؛ سهراب جنگجوی شکست ناپذیر را بسته به خرگاه خود میآورد. دژ سپید وحشت زده شاهد شکست سپهدار خویش است و فردا دژ نیز سقوط میکند.
این سان سهراب در کار پیشروی فاتحانهی خویش است و خود را تا سراپردهی پادشاه ایران زمین پیش میرساند ... در این میان حوادثی روی میدهد که خواننده باید به متن رجوع کند. آن چه که در این میان به کار ما میآید تحلیل عناصر تراژدی است. سهراب هجیر را در بند خویش دارد که از این مرد که با او به راستی و صدق سخن میگوید اطّلاعاتی چند از پدر خویش به دست آورد.
از آن سو گژدهم پیر فرماندار دژ پس از سقوط دژ سپید به ایرانیان نامهای همراه پیکی گسیل میکند و ظهور اعجوبهای دلاور و سرو بالایی خورشید روی که از نظر قدرت و نیرو تو گویی از تخمهی نیرم است و تنها به مانند رستم است را ابلاغ میکند و ایشان را از او برحذر داشته میپرهیزاند. شاه ایران از وصول چنین خبری سخت بیمناک میشود، به خصوص که نویسنده در نامه قید کرده است با وجود چنین سلحشور و ظهور چنین سیل خانمان کن:
از ایران همه فرّهی رفته گیر
جهان از سر تیغش آشفته گیر
پادشاه ایران نامه را برابر بزرگان لشکر خویش طوس و گودرز و گیو و گرگین میخواند و نظر آنان را جویا میشود؛ همه متّفق القول بر آن میشوند که گیو خردمند و پهلوان به سوی رستم روانهی زابلستان شود و تهمتن را به چاره جویی و نبرد با سهراب فراخواند. گیو به زابل آمده رستم را از ماجرا مطّلع میکند، امّا رستم ظهور سهراب را به چیزی نمیگیرد و با این که پادشاه فرمانش داده است اگر دسته گلی بر دست دارد آن را نبوید:
اگر دسته داری به دستت مبوی
یکی تیز کن مغز و بنمای روی
سه چهار روز مجلس آراسته به عشرت و می و رود پرداخته، به نوای رامشگران دل میسپارد و سپس راهی ایران میشود. پادشاه به دیدن نافرمانی رستم پرخاشگرانه برمیآشوبد و با او تندی میکند؛ رستم نیز به تندی با سخن گفته پرخاشجویانه پاسخش را میدهد. (همین جا یکی دیگر از حلقات تراژدی در هم قفل میشود، چه به جهت نِقاری که کاووس از رستم در دل دارد نوشدارو را برای شفای سهراب به او نمیفرستد).
پاسخ رستم به کاووس یکی از زیباترین و روانترین فصول این رزمنامه است. کلمات در عین شیوایی و طلاقت هر یک سهمی از تیزی و خشونت، حربهای را دارند ....
سرانجام گودرز شتافته و رستم را به آشتی با شاه فراخوانده و بر این نکته اصرار دارد که قهر تهمتن در این لحظهی خطیر موجب این اندیشه شده که همگان به راز به یکدیگر بگویند که رستم از جنگ این پسرک ترک ترسیده و پشت بر شاه کرده و گریخته است. پیداست چنین دلیلی تا چه حد در رستم اثر کرده او را به آشتی وامی دارد. تهمتن بازگشته پوزش شاه را پذیرفته و آماده ی جنگ میشود.
فردا سهراب خفتان جنگ پوشیده بر چرمهی نیلی رنگ خویش سوار شده بر بلندیای مشرف بر سپاه ایرانیان ایستاده و ساعتها بدان سو مینگرد؛ گمشدهای در آن میان دارد که دلش در هوای اوست ... هجیر را نزد خویش خوانده و به سوز دل از او میخواهد که وی راستی پیشه کرده هر چه از او میپرسد آن همه را درست پاسخ گوید هجیر قول میدهد و سهراب اشاره به خیمه و خرگاه نامآوران سپاه ایران کرده یکایک از صاحبان آنها میپرسد. هجیر آن همه را به راستی پاسخ میدهد امّا چون سهراب به سراپردهی سبز رنگی که پهلوان گرانمایه و پر شکوه و سخت سفت و یال در آن سکونت دارد اشاره میکند و از او میخواهد که نام آن پهلوان را بر او فاش کند هجیربا خود میاندیشد که اگر نام رستم را بر نوجوان دلاور فاش کند، ممکن است افشای این نام برای رستم خطری بزرگ داشته باشد و سهراب در از میان بردن او به تمامی جان بکوشد، از این رو تمهیدی به کار برده میگوید که آن پهلوان به تازگی از چین آمده و میخواهد در رکاب ایرانیان شمشیر زند ... هر چه سهراب بیشتر از رستم میپرسد کمتر به او دست مییابد ... غمی جانش را مُمتلی کرده است، هر چه بیشتر به او اشاره میکند کمترین یادگار و نشانهای از او به دست نمیآورد ... چرا چنین است؟ زیرا تراژدی در سیر تغییر ناپذیر خود چنین خواسته است. زیرا همان طور که اشاره رفت گرفتار هجیر نیز یکی از همان حلقات سخت و صعب تقدیر است، و به قول استاد حکیم:
نبشته به سر بر دگرگونه بود
ز فرمان نکاهد نه هرگز فزود
سرانجام سهراب نومید از یافتن پدر پشت به هجیر کرده و رو به سپاه ایرانیان میتازد ...
نهان کرد از او روی و چیزی نگفت
عجب ماند از آن گفتههای شگفت
سرانجام پدر و پسر که جانشان در گرو عشق یکدیگر است و در آرزوی هماند برابر هم قرار میگیرند و هر چند در مییابند که در عمق جانشان جاذبهای برای یکدیگر دارند امّا به سائقهی همان نادانی و کانایی درون که مقدّر آدمی است عزم دریدن و شکستن یکدیگر را دارند:
جهانا شگفتی ز کردار تست
شکسته هم از تو، هم از تو درست
از این دو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بد، مهر ننمود چهر
همی بچّه را باز داند ستور
چه ماهی به دریاچه در دشت گور
نداند همی مردم از رنج و آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز
با هم به جنگ تن به تن مشغول میشوند، کشتی میگریرندو در یک لمحه پهلوان جوان رستم را به زمین زده بر سینهاش مینشیند و میخواهد سر از تنش جدا کند، رستم که برای اوّلین بار در همهی زندگی پشتش به خاک خورده است نیرنگی زده و به پسرک میگوید در میان ما رسم بر اینست که حریف حق ندارد در نبرد اوّل سر دشمن را از تن جدا کند اگر برای بار دوم به زمینم زدی حقّ کشتنم را داری. سهراب به مجرّد شنیدن این سخن از سینهی پیرمرد برمیخیزد و بدون کمترین دغدغه و سوءظنّی سبک حریف را رها کرده بر اسب خود سوار شده آن سوک بیابان به کار شکار میپردازد:
رها کردش از دست و آمد به دشت
به دشتی که بر پیشش آهو گذشت
همی کرد نخجیر و یادش نبود
از آن کس که با وی نبرد آزمود
بنگریم این قسمت چه قدرت عظیمی در بطن خود دارد و اصولاً فردوسی با دوبیت چه تصویر دقیق و مشخّصی از تمامی روح سهراب به ما میدهد. تصویری یکتا که روانشناسی سهراب را بدون کمترین اشارهی مشخّص و مستقیمی به ما نموده است.
به راستی ساعتها میتوان در همین پردهی آشکار تأمّل کرد و به عظمت ذهن خلّاق این شاعر توانا و عظیم درود گفت. آن چه را که او با مصرعی نظم بیان کرده با صفحهای نثر نمیتوان بیان کرده شرح و تحلیل نمود ... این بیت:
همیکرد نخجیر و یادش نبود
از آن کس که با وی نبرد آزمود
تمامی حس بزرگواری، کرامت طبع آمیخته به تحقیر سهراب، و نیز کم دیدن حریف و بیتفاوتی تقریباً خشمگونهای را که از او در دل دارد به ما نشان میدهد.
این بیت پرده از سوداهای نهفتهی او برمیگشاید و حتّی سرخوردگی او را از یافتن رستم نیز در بردارد ... و تمامی این عظمتها در همان عنصر تراژدی نهفته است ... دو حریف از هم جدا شدهاند ... این جا فردوسی برای نشان دادن عظمت کار سهراب تمهیدی به کار زده است. میگوید رستم در آغاز کار آن چنان نیرویی داشت که چون بر سر سنگ راه میرفت از شدّت قدرت تا زانوانش در سنگ فرومی رفت و چون این قدرت عجیب مایهی دردسرش بود از خداوند خواست که پارهای از قدرتش را از او بازگیرد، امّا پس از مواجهه با سهراب نالان و زاران بر یزدان پاک دعا کرد و نیمهی قدرتش را از او طلب کرد (در میان حماسهسرایان جهان تنها فردوسی و همر چنین تخیّل ژرف رزمنامه اندیشیای داشتهاند) و خداوند آرزویش را برآورد. صبح فردا دو حریف روبروی هم قرار میگیرند و رستم پس از تلاش بسیار در یک لحظه پشت پهلوان جوان را خم آورده بلندش کرده بر زمینش میزند و به محض این که پشت جوان با خاک آشنا میشود، سبک و فریبکارانه تیغ از میان برمیکشد و در لحظهای پهلوی فرزند را به یکباره میدرد.
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر پور بیدار دل بردرید
بپیچید سهراب و پس آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این گوژپشت
مرا برکشید و بزودی بکشت
ابیات فوق تصویرگر شئامت روح رستم است. فردوسی خوش ندارد قهرمان منزّه خویش را نکوهش کند. امّا عنصر ماجرا آنقدر متلاطم و عظیم است که وی را چاره و گریزی از آن نیست. رفتار رستم مبیّن عمل ناجوانمردانهی اوست امّا این همه هرگز به طور مستقیم بیان نشده است و خواننده از فراز حاجب لطیف ابیات به دغلکاری او پی میبرد. این جا چه زیبا وحشت وصف ناشدنی رستم را به طور غیرمستقیم مینمایاند و به خوبی نشان میدهد که جهان پهلوان برای رهایی ازین وحشت و هول درون خود و برای رهایی از این کابوس ناگهانی قدرت که آرامش او را بر هم زده است و این حقیقت که هر فروافتادهای سرانجام برخواهد خواست به ناگهان و ناآگاه امّا سخت نامنصفانه و به شتاب پهلوی حریف را میدرد و این همه نشانگر ضعف روحی رستم است. رستم از سهراب ترسیده است راستی را که به سختی هم ترسیده است. امّا فردوسی هرگز از آن ترس سخن نمیگوید. این ابیات را وقتی کنار آن چند بیت فوق که سهراب وی را رها کرده و در کوران جنگ و ستیز، فاتحانه دست از او شسته به شکار میپردازد و لابد خشمش را در شکستن و دریدن بر و پشت نره گوران فرومینشاند میگذاریم به خوبی مینمایاند ... سهراب آن چنان به شکار میپردازد که تو گویی اصلاً حریفی در برابر خود ندارد و یا این حریف هرگز محلّ تأمّل و موضوع اهمّیّتی در خاطرش نمیتواند باشد ....
جوان ناکام در بستر مرگ است، رو به فاتح خویش کرده از پدر خودکه رستم نام دارد سخن میگوید و به قاتل خویش میفهماند که سرانجام پدر، انتقام این عمل ناجوانمردانه را از او خواهد گرفت ... هشدارش میدهد که اگر درون غرقابها چون ماهی نهان شود و یا چونان شب خود را در جامه سیاهی بپوشد و یا ستاره گردد و بر آسمان برشود سرانجام رستم پدر او انتقامش را از او بازخواهد گرفت و تمام گره تراژدی در همین عمل ناجوانمردانه مستتر است ... تراژدی در همین نقطه به اوج خود میرسد. رستم وظیفه داشت برابر پیمانی که با جوان کرده یکبار دیگر با او نبرد کند و در صورت توفیق حریف را بکشد ...
چو رستم شنید این سخن خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بیفتاد از پای و بیهوش گشت
همی بیتن و تاب و بیتوش گشت
بپرسید از آن پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
بگو تا چه داری ز رستم نشان
که گم باد نامش ز گردنکشان
که رستم منم کم مماناد نام
نشیناد بر ماتمم پور سام
بزد نعره و خونش آمد به جوش
همی کند موی و همی زد خروش
چو سهراب رستم بدان سان بدید
بیفتاد و هوش از سرش بر پرید
بدو گفت گر زان که رستم تویی
بکشتی مرا خیره بر بدخوئی
ز هر گونه بودم تو را رهنمای
نجنبیدیک بار مهرت ز جای
و آن چه را که میخواهددر همین رزمنامه بیان کند همین عدم حساسیت است. در داستان رستم و اسفندیار نیز به گونهای دیگر بیان میکند، برانگیختن توجّه و علاقهمندی خواننده به آخرین نقطه و آخرین مرحله است. وی عقیده دارد عنصر انتظار و ناگهان رخ دادن ماجرا که احساسات خواننده را به بازی میگیرد به نتیجهی درخشان کار لطمه میزند. خواننده در حماسهی فردوسی از آغاز میداند که با چه ماجرایی روبروست. امّا جبری را که میخواهد بفهمد اینست که چرا چنین حادثهای رخ داده است و عظمت فردوسی نیز در همین نهفته است:
پیش زمینهی داستان رستم واسفندیار بهار است.
کنون خورد باید می خوشگوار
که می بوی مشک آید از کوهسار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
خنک آن که دل شاد دارد به نوش
همه بوستان زیر برگ گلست
همه کوه پر لاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همی
گل از نالهی او ببالد همی
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران نجنبد همی
بخندد همی بلبل و هر زمان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیر گل اندر چه پوید همی
نگه کن سحرگاه تابشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همینالد از مرگ اسفندیار
ندارد بجز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره، ابر
بدرّد دل پیل و جنگ هژبر
خواننده از همان آغاز درمییابد که ورای این متن آرام و توصیف واقعگرایانهی روز دلکش بهاری که از بس کوه پر لاله و سنبل گشته تمامی بوستان زیر آبشار گل نهان شده است. صاعقه غرّان تقدیری سترگ از گوشهای ژرف میزند و زه سرنوشت از کمان سخت بیچون خود برجهیده است.
[شاعر افلاکی «مروری بر اندیشه و زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی»، میثاق امیر فجر، چاپ اوّل، تهران، انتشارات اطّلاعات، 1365، صص62 تا 71]
این بلاگ در خصوص بررسی مشکلات تدریس زبان و ادبیات فارسی و نقد محتوایی کتب درسی است.به مسائل مربوط به دوره راهنمایی و دبیرستان می پردازد.